به کربلا می رویم و «وهابی»ها را سرکوب می کنیم!
گزاش «سفیر ناپلئون» از شعار مردم قزوین- 210 سال پیش

پیر آمدی امیلین پروب ژوبر (فرانسوی: Pierre Amédée Emilien Probe Jaubert) (تولد: 1193 ه.ق فوت: 1263 ه.ق) سفير «ناپلئون بناپارت» در سال 1185 ه.ش (1221 ه.ق- 1806.م) محرمانه به ایران آمد تا دربار ايران را علیه اتحاد انگلیس، روسيه و عثمانى تحریک کند. وی در مسیر عزیمت به تهران در بهار سال 1185 دو روز در قزوین اقامت کرده و در 12 خرداد (15 ربیع الاول- 2 ژوئن) با عبور از حصار خروان راهی پایتخت شده است.
وی با وجود حضور اندک در قزوین، در سفرنامه خود (مسافرت در ارمنستان و ایران. بنیاد فرهنگ ایران. تهران؛ ۱۳۴۷) اطلاعات جزئی و ریزی از آداب و رسوم سیاستمداران این شهر ارائه می دهد و مناسبات شاهزادگان قاجار را به خوبی تبیین می کند. مانند شادخواری و عیاشی «باباخان بیگلر بیگی؛ لله (سرپرست) میرزا محمد علی دولتشاه» و نیز دلخوری «دولتشاه» حاکم جوان قزوین از پدرش فتحعلیشاه قاجار و همچنین خلق و خوی دولتشاه و...
از بلابلای همین یادداشت ها می توان فهمید که در دشت قزوین و لابد حصار خروان، «گوزن»، «خرس» و «گرگ» نیز وجود داشت و دولتشاه سلحشور، برخلاف لله (سرپرست) خود به جای عیاشی به شکار و رزم علاقه وافری داشت. درباره یادداشتهای پیر آمدی امیلین پروب ژوبر ، از قزوین به همین مقدار کفایت می کنیم و به مناسبت ایام اربعین به نکته لطیف اشاره می کنیم.
گویا اندکی پیش «على پاشا» حاکم بغداد به «سلیمانیه» لشکر کشیده و با تصرف آن شهر «عبد الرحمن پاشا» حاکم آنجا را در به در کرده و حاکم نگون بخت سليمانيه، با فرزندان و بر سر و صورت زنان، به تهران آمده و به «فتحعلیشاه» از ظلم حاکم بغداد، شکایت کرده است و حال در ایام حضور «سفیر ناپلئون» در قزوین، «محمد علی میرزا دولتشاه» حاکم قزوین، با موافقت پدرش فتحعلیشاه، لشکری آراسته تا«علی پاشا» را ادب کند. در حالی که مردم قزوین به عشق «رهائی کربلا» از چنگال «وهابی ها» به لشکر او پیوسته بودند.  شرح گزارش «سفیر ناپلئون» چنین است:
«او (محمد علی میرزا دولتشاه) التماس كرد و پس از اصرار بسيار فرماندهى يك سپاه را كه برضد على پاشاى بغداد بايد به جنگ مى‌رفت به او سپردند. نزديكى‌هاى آخر ماه اوت  ١٨٠۵  (اواخر جمادی الاول 1220 ه.ق- اوائل شهریور 1184 ه.ش) ميان آنان ستيزۀ خونينى درگرفت كه چندين نبرد درپى داشت. عبد الرحمن (حاکم سلیمانیه) كه كاملا شكسته و از مقامش منفصل شده بود به تهران پناه آورد و براى اينكه در آنجا حمايت شاه را به دست بياورد با جامه‌هاى مناسب با وضع   غمناكش به پيشگاه آمد و دست دو پسر جوانش را به دست گرفته و غلامان بسيارى به دنبالش بودند. ايرانيان... دوست دارند كه خود را همواره نگهبان ضعيفان نشان دهند. كم پيش مى‌آيد كه چنين حمايتى را از يك مهمان بدبخت دريغ بدارند... از عبد الرحمن، خوب پذيرائى شد و درخواست او يكى از موضوعات كارهاى اساسى دربار ايران گرديد. مردم به خود باليدند كه يك افسر عثمانى (حاکم سلیمانیه)، يك سنى به ايران آمده و از شاه ملتمسانه طلب يارى مى‌نمايد... پيك‌هاى فتحعلى شاه پشت‌سرهم نزد پاشاى بغداد مى‌رفتند و دستور مى‌دادند كه بايد پاشانشين سليمانيه را تخليه كند... اگر اين دستور اجرا نشود لشكرى گران به سوى بغداد مى‌راند و آن سرزمين را به تاراج مى‌دهد و رسوائى را كه سر پاشاى سليمانيه درآورده با خون مى‌شويد. على پاشا (حاکم بغداد)... مدعى بود كه خلع عبد الرحمن بستگى بشدت فرمان باب‌عالى (سلطان سلیم؛ امپراطوری عثمانی) داشته و اعلام كرد كه به سبب احترام به (فتحعلیشاه) شاه، او با ميل خود از اين فتنه‌جوئى گذشت مى‌كند و حتى به عبد الرحمن اجازه مى‌دهد كه به سليمانيه برگردد ولى سرنوشت او بستگى به نظر خليفۀ قانونى سلطان سليم دارد. چنين پاسخى نتوانست خشم خودپسندانۀ (فتحعلیشاه) شاه را فرو نشاند و با اينكه على پاشا تبعۀ عثمانى و پاشاى استان بيگانه‌اى بود فتحعلى شاه او را مانند يك رعيت سركشى به نظر مى‌آورد. دلائلى كه او به گواهى آورده بود آنها را بيهوده و پوچ تشخيص دادند. تصميم به جنگ گرفته شد هرچند كه اين تصميم مورد  نكوهش علما شد، ... ارتشى گردآورى كردند كه به سوى دجله به فرماندهى محمد على ميرزا (دولتشاه) پيش براند. اوضاع در چنين حالى بود كه من از قزوين مى‌گذشتم. دوستان اين شاهزادۀ جوان به صداى بلند مى‌گفتند كه نتيجۀ اين جنگ، فيروزى ايران است و بغداد را مى‌گيريم و دشت كربلا كه در آنجا خاك امامان ما على و پسرش حسن [حسين بخوانيد]آرام يافته و در آرامگاه بسيار با شكوهى نگهدارى شده به دست ما مى‌افتد و بالاخره خود را بر سر وهابى‌ها كه راه مقدس مكه را تاراج مى‌كنند، مى‌افكنيم و كفارۀ بى‌دينى خود را مى‌بينند.

ارتش ايران در آخرين روزهاى ماه مه  ١٨٠۶  (اواسط خرداد 1185 و ربیع الاول 1221) به راه افتاد. نيروى امدادى مفصلى چه در همدان چه در كرمانشاه به آنان پيوست. يك خان سركش به نام حسن با 12 تا 15 هزار مرد به سپاه عثمانى پيوست. خوشبختى گاهى به اين سو و گاهى به آن سو خود را نشان مى‌داد. ولى در آغاز ماه اكتبر همان سال محمد على ميرزا چنانكه بعدا دانسته شد بر سپاه على پاشا فيروزى قابل ملاحظه‌اى به دست آورد.
چنانكه على پاشا مجبور به درخواست مذاكرات گرديد و پيمانى بسته شد كه شرايط اصليش اين بود كه عبد الرحمن به مقر خود برود و در سليمانيه استوار گردد و ... پاشاى بغداد هزينۀ جنگ را بپردازد. تنها همان شرط نخستين اجرا شد. على پاشا كمى پس از اين پيمان... كشته شد... بدين ترتيب ايرانيان با اينكه پيش برده بودند (پیروز شده بودند) نتوانستند از طرح‌هاى بزرگ خود نتيجه بگيرند و آنرا بصورت واقعيت درآورند. من بيش از دو روز در قزوين نماندم و اين شهر را در دوم ژوئن ترك گفتم.» 

 

آدرس تلگرامی باغ اندیشه

@bagheandishe

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۵ساعت 10:7  توسط محمد مهدي شيرمحمدي  |