|
جلوه هايي از طب در حصار خروان زندگي و زمانه بانوي طبيبه «رقيه جعفر قلي» دكتر محمد مهدي شيرمحمدي چكيده: به دليل بعد مسافت و دوري از شهر و مراكز درماني، زيست روستائي در گذشته نه چندان دور، بر استقلال نسبي در بهداشت و درمان متكي بود. اين استقلال نسبي، با اتكا بر طبيعتي كه آغوش طبيبانه داشت و گياهان داروئي و تغذيه سالم تا حدودي حفظ ميشد و طبيباني كه با دانشي اندك و تجربهاي بسيار در خدمت روستائيان بودند، به پايداري اين استقلال نسبي در بهداشت و درمان ياري ميرساندند. به رغم ضعف ظاهري جامعه روستائي در دانش طب، تجربيات طبي حكما و اطبايي كه به پيشگيري و درمان بيماريها ميپرداختند، گرانسنگ و زايدالوصف بود و روستائيان در بسياري از بيماريها و امراض ناشي از زندگي دهقاني به آنان پناه ميبردند. نوشتار حاضر با تكيه بر زندگي و زمانه يكي از بانوان طبيب در حصارخروان از توابع قزوين، سعي دارد جلوه هائي از روشهاي درماني او را پيش چشم بگذارد. كليلد واژهها: بانو رقيه جعفر قلي، حجامت، تجربيات اختصاصي، قابله، ماساژ درماني، گرفتگي عضلاني، قاروق، ملاز، افتادن ناف و...
ديباچه تا نيمه نخست قرن حاضر، زيست روستائي، با استقلال معيشتي همراه بود. روستائيان، نه تنها با کمترين وابستگي به شهر و مصنوعات جديد، زندگي خود را مي گذراندند بلکه روستا «کانون توليد» اغلب نيازمندي اهالي شهر بود. از نيازهاي اهالي شهر به روستا، «گياهان داروئي» بود. در حالي که در دهه هاي اخير به دليل بي اعتنايي جامعه به درمانهاي طبيعي و گياهان داروئي، نگاه بيماران روستا به مصنوعات شيميايي است پيش از آن اهالي شهرها محتاج گياهاني بود که اهالي روستا گردآورده و به بازهارهاي شهر مي بردند. با اين حال، روستائيان در دانش طب، استقلال قطعي نداشتند. درمان بيماري هاي ساده در روستا انجام مي شد و بيماريهاي مهلک و صعب العلاج را حکما و اطباي ساکن در شهرها درمان مي کردند. نوشتار پيوست با اشاره به زندگي و زمانه «بانو رقيه جعفر قلي» نگاهي اجمالي به وضعيت بهداشت و درمان در حصار خروان دارد.
فصل اول: زندگي توأم با مصائب بانو «رقيه جعفر قلي» در حدود سال 1290 در روستاي «ورس» از توابع دهستان حصار خروان استان قزوين به دنيا آمد و زندگي پر رنج و صبورانه اي را آغاز کرد. در خردسالي همراه با خانواده، در حصار خروان مقيم شد. وي پنج ساله بود که والدينش را از دست داد. او برادر بزرگتري به نام «دادش علي» داشت که در هنگام مرگ والدين، هفت ساله بود. يکي از آشنايان که در حصار خروان آسيابان بود، «رقيه» را نزد خود برد و کفالت وي را برعهده گرفت. او در سن 12 سالگي بود که پيرمردي از خانواده «ابراهيمي اصل» ازدواج کرد. تنها دو سال با ين پيرمرد زندگي کرد که با مرگ همسرش، بازهم زندگي توأم با رنج و تنهايي را در پيش گرفت. برادرش «داداش علي جعفرقلي» نيز به رغم ازدواج، صاحب فرزندي نشد و چندي پس از همسرش، بدون وارث در جواني درگذشت و خواهر خود را بيشتر از پيش تنها گذاشت. چندي بعد به «سيد ميرعظيم سيد حسيني»، از اهالي ولامدر که در حصار خروان اقامت گزيده و به کار «نجاري» مشغول بود، بانو رقيه را براي خواهر زاده خود «مقداد شيخ سليماني» خواستگاري کرد. مقداد، از اهالي «شال» بود و با هنر تعزيه خواني و نواختن ني در مجالس عزاي حضرت اباعبدالله الحسين (ع) در ميان مردم منطقه، حرمتي داشت. وي به کار «حجامت» و «دلاکي» مشغول بود. اين اشتغال همسر، موجب گرديد بانو رقيه با دنياي بهداشت و درمان آشنا گردد و با پشتکار و تجربه روزافزون، حتي در طبابت، به مهارتي قابل توجه و بيش از شوهر دست يافت. بانو رقيه در زندگي با همسر اخيرش، صاحب فرزند نميشد و يا فرزندانش در هنگام تولد ميمردند. تا اينكه نهايتاً تنها و آخرين فرزندنش «بانو فاطمه شيخ سليماني» باقي ماند. او را نوبر (صنوبر) ميخواندند و به همين نام مشهور گرديد. نوبر خاله كه هم اکنون دوران کهنسالي را در دهه 70 زندگاني ميگذراند، سالهاي مديدي به مکتبداري و آموزش و ترويج قرآن کريم اشتغال داشت و به همين سبب در حصار خروان مورد تكريم است. مقداد، به دليل آنکه فرزندي از رقيه جعفرقلي باقي نمي ماند، با بانوي ديگري وصلت کرده و از او صاحب سه فرزند شده بود. در دوران حضور متفقين در ايران، براثر قحطي شديد و بيماري، او با خوانده اش، مدتي راهي تهران شدند تا در کورههاي آجرپزي مشغول به کار شوند. اما اين حال درآمد اندک، کفايت زندگي آنان را نمي کرد و «بانو رقيه» چاره کاهش فقر شوهرش را در متارکه ديد تا او لااقل بتواند همسر ديگرش را كه كم سالتر و صاحب سه فرزند بود، سرپرستي كند. وي پس از طلاق، با تنها دخترش راهي حصار خروان شد. بدان اميد که با نانوائي، زندگي خويش را زير نظر «سيد مير عظيم سيد حسيني» دائي شوهرش بگذراند. بانو رقيه خود مي گفت: «شرايطي پيش مي آمد که چند روز حتي نان هم براي خوردن نداشتيم. اما سعي مي کردم کسي از فقر ما مطلع نگردد. من تنور را روشن مي کردم و با به صد درآوردن وردانه، کاري مي کردم که همسايه ها گمان کنند، مشغول پخت نان هستم.» وي در دوره جديد زندگي خود با پخت نان، امرار معاش مي کرد و بيماري هاي اهالي را درمان مي کرد اما چون مي دانست آنان از خود فقيرترند براي درمان بيمار، دستمزدي مطالبه نمي کرد. او چندي بعد با «محمد تقي رضائيان» کشاورز و قاري قرآن وصلت کرد. او نيز مدتي پيش همسر خود را ازدست داده بود و فرزند کوچکي به نام «علي اصغر» داشت. بعدها علي اصغر با بانو فاطمه شيخ سليماني وصلت کردند. اما زندگي بانو رقيه با همسر سومش نيز ديري نپائيد و شوهرش در اثر ضعف شديد ناشي از فقر و سوء تغذيه دارفاني را وداع گفت.خود او نيز يکبار در حين بختن نان براي مردم، دچار ضعف شديد شد و درون تنور افتاد و دچار سوختگي گرديد. وي در يکي دو سال اواخر، عمر با پيرمردي نابينا به نام «ملا بلال صالحي» ازدواج کرد. تنها دلخوشي او در اين دوره زندگي آن بود که همسرش قرآن زياد مي خواند و ماههاي آخر عمر و در سال 1352 با او به زيارت حضرت علي بن موسي الرضا(ع) رفته است. اين بانوي پرهيزگار، سرانجام در زمستان 1353 هجري شمسي دارفاني در حدود 63 سالگي در پي چندماه بيماري مشكوك به «سل»، دارفاني را وداع گفت. وي را در گورستان قديمي حصار خروان در ضلع جنوبي مسجدالشهدا، در مزاري بي نشان به خاک سپردند. اما از دختر و داماد اين بانوي پرهيزگار، فرزندان و نوادگان بسياري باقي ماندهاند كه اغلب تحصيلات دانشگاهي در رشتههاي مختلف علمي دارند و برای آن مرحومه به مثابه صدقات جاريه هستند.
فصل دوم: نگاهي به برخي از بيماريهاي رايج در حصارخروان زندگي روستائي، خود زمينه بروز آسيبها و بيماريهاي خاصي را پديد ميآورد. از اين بيماريها ميتوان به چند دسته در موارد زير تقسيم بندي كرد؛ · عوارض ناشي از حاملگي زنان؛ · در رفتگي مفاصل، كوفتگي عضلات و شكستگي ناشي از لگد حيوانات، حمل بارسنگين و...؛ · فرو افتادن ناف يا در رفتگي ناف به سبب برداشتن بارسنگين يا ترس شديد و...؛ · قاروق يا گرفتگي حلقوم با غذاهاي سفت؛ · انواع گلو درد، ناشي از چرك از جمله ورم ملاز يا زبان كوچك؛ · انواع بيماريهاي عفوني ناشي از آلودگي آب و يا غذا؛ · كدورت و غلظت خون، ناشي از انقلابات سيفي و شتوي و...؛ · مارگزيدگي يا آسيبهاي ناشي از سموم ديگر حيوانات موذي؛ · زخمهاي ناشي از سوختگي؛ · جراحات ناشي از برخورد داس، شاخ حيوانات، شاخه درختان يا گاوآهن و... در روستاها، قابلهها كار رسيدگي به احوال بانوان حامله و مشاورههاي درماني به زنان را برعهده داشتند و تقريبا تمام اطفال در خانهها به مدد قابلهها به دنيا ميآمدند. درمان بيماريهاي ناشي از شكستگي و دردهاي مفصلي با «آروبند» بود. آروبندها به علاوه در رفع آسيب هاي عضلاني ناشي از كوفتگي و قولنچگيري مهارت داشتند. حجامان و فصادان، كار خونگيري و رگزني، براي رفع كدورت خون را برعهده داشتند و با كاستن از غلظت خون، احتمال وقوع بيماريهايي چون فشارهاي عصبي، سكته و انسداد عروق را كاهش ميدادند. از فهرستي كه در بيماريهاي فوق برشمرديم «بانو رقيه جعفرقلي»، به ويژه در چند مورد نخست مهارت فوق العادهاي داشت. هر صبح بيماران در خانه او را ميكوبيدند و با جمله «سلام رُخي باجي» (خواهر رقيه) سفره دردهاي خود را به اميد يافتن درماني پهن ميكردند.
فصل سوم: چند نمونه از روشهاي درماني وي در ماساژدرماني، قابلگي و شناخت بيماريهاي زنان و زايمان، گرفتن قولنچ، قاروق گيري، رفع در رفتگي مفاصل و كوفتگي عضلاني، رفع آسيب ناشي از افتادن ناف و درمان بيماريهاي گلو از جمله ورم ملاز و... و... مهارت بسياري داشت. در ادامه به چند نمونه از روش هاي درماني و اقدامات بانو رقيه جعفرقلي اشاره ميشود.
بخش يكم: حجامت و فصد اطلاعات اجمالي: نوع تغذيه و معيشت و تحولات ايام به ويژه انقلابهاي سيفي و شتوي و نيز چرخش اجرام آسماني از جمله ماه، تأثيرات شگرفي بر خون آدمي دارند. در اثر اين تأثيرات، موجبات بروز كدورت و غلظت در خون پديد مي آيد كه اگر براي رفع آن اقدام نگردد تبعاتي چون به هم خوردن تعادل تركيبي خون، گرفتگي و انسداد عروق، سكته، افزايش بيماريهاي عصبي و... را موجب ميگردد. روش درماني: راه طب اسلامي براي رفع اين عوارض استمرار به خونگيري و رگزني از طريق حجامت و فصد است. براي فصد، با زدن سياهرگ خون آلوده از بدن خارج ميگرديد. سپس رگ را پانسمان ميكردند تا زخم بهبود يابد. براي حجامت، شاخ گوسفندي استفاده ميكردند که سر باريک آن سوراخ بود. حَجّام، قاعده شاخ را بر عضو کسي که ميخواست حجامت کند، مي گذارد و از سوراخ سر شاخ، هواي داخل شاخ را ميمکيد اين كار موجب «مكش» ميگرديد و خون را زير پوست جمع ميكرد و موجب التهاب و سرخي در آن ميگرديد. سپس حجام شاخ را بر ميداشت و با تيغي تيز، بر جاي آن چند زخم ميزد. بعد شاخ را بر همان نقطه مي چسباند و چون پر از خون شود آن را برداشته خالي ميکرد. اين اقدام موجب ميگرديد اجرام و كدورتهاي زايد خون از بدن بيمار خارج گردد. امروزه از ابزار بهداشتي و با تأئيد نهادهاي مسئول در امر بهداشت و درمان، عمل حجامت انجام ميگيرد. بانو رقيه شيخ سليماني، حجامت را از همسرش مقداد شيخ سليماني آموخته بود و كار حجامت براي بانوان حصار خروان را با مهارت انجام ميداد.
بخش دوم: مامائي و قابلگي اطلاعات اجمالي: قابله يا «ماما» مشاوره در امر درمان نازائي، مشاوره دوران حاملگي و استمداد زنان در زمان زائيدن را برعهده داشت. تجربيات اختصاصي: در اين كار بانو رقيه جعفرقلي، مهارتي زايدالوصف داشت. در ادامه به چند نمونه از تجربيات وي اشاره مي شود: - وي از روزهاي نخست انعقاد نطفه حاملگي زن را در مييافت. بانوئي به وي مراجعه كرد و از درد شکم، شكوه كرد. او مدعي شد كه بيمارياش را تشخيص داده و مي خواهد «افتادگي ناف» خود را درمان كند. بانو رقيه وقتي به شکم او دست زد، گفت: «برخيز! برو پي کارت. من قاتل نيستم.» بعد به وي يادآور شد كه او 10 روزه حامله است و درد شکم ناشي از حاملگي است. بيجهت با فشار اضافه بچه خود را نکشد. - بانو رقيه جعفر قلي در دوران حاملگي، ميتوانست جنسيت طفل را تشخيص دهد. درباره برخي از نشانههاي تشخيص جنسيت حمل، ميگفت؛ اگر بچه متمايل به سمت چپ مادر باشد و مادر، از درد زير شکم، رنج ميبرد، طفل دختر است. اما اگر بچه متمايل به سمت راست مادر باشد و بيشتر از درد کمر، رنج ميبرد، طفل پسر است. - يك تجربه شگفت انگيز: بانو رقيه جعفر قلي ميگفت؛ «خودم 9 بار حامله شدم اما فرزندانم سالم به دنيا نميآمدند يا زود مي مردند. اغلب موقع وضع حمل، مي توانستم، مشكل را تشخيص دهم اما چون خودم درد ميكشيدم نميتوانستم آن را رفع كنم. در چند مورد بچه به جاي اينكه طفل از سر متولد شود از پا خارج ميشد و پيش از خروج سر از بدن با گير كردن ناف به دور گردن يا فشار شديد، بچه دچار خفگي مي شد و ميمرد و كسي هم نبود كه براي سالم به دنيا آوردن بچه مهارت لازم را داشته باشد.» وي درباره چگونگي تولد تنها فرزندش بانو فاطمه شيخ سليماني كه زنده ماند، ميگويد: «موقع وضع حمل آخرين فرزندم را زودتر از آنكه درد شدت بگيرد فهميدم و خودم دست به كار شدم. اطراف شكم را با روغن خوب چرب كردم. لحظه تولد، سر بچه را پيدا كردم و با چرخاندن شديد كف دستها دور بچه، سر آن را رو به پائين گرفتم تا ابتدا سر از بدن خارج شود.» موفقيت وي در تولد فرزندش، پس از چندين مورد زايمان ناموفق، اعتماد به نفس او را به شدت افزايش داد. به علاوه، موجب شهرت او به عنوان قابلهاي موفق كه خود توانسته است چنين زايماني را تجربه كند، گرديد. بدين ترتيب از روستاهاي مجاور و قزوين مراجعه به او براي رسيدگي به زنان دشوارزا، شدت گرفت. در پي اين مراجعات بسيار، وي با دقت نظر بيشتر درباره احوال و ويژگيهاي وضع حمل، شرايط زنان در دوران مختلف حاملگي و... مهارت تجربي بيشتري پيدا كرد.
بخش سوم: «ماساژ درماني» و رفع گرفتگيهاي عضلاني اطلاعات اجمالي: گرفتگي عضلاني زماني روي ميدهد كه عضله دچار انقباض (اسپاسم) شده و در آن حالت باقي بماند. عوامل موثر بر انقباض يا ارتجاع عضله، مي توانند در شرايط خاص موجب گرفتگي عضلاني شوند. اين عارضه گاه در خواب بر اثر نامناسب بودن بخشهاي مختلف بدن براي فرد پيش بيايد. درمان مناسب اين عارضه نيازمند تشخيص دقيق آن و نيز شناسائي درست عضلهاي است كه دچار انقباض شده است. تجربههاي اختصاصي: چاره اساسي گرفتگيهاي عضلاني، ماساژدرماني است كه بانو رقيه جعفرقلي درباره آن مهارتي چشمگير داشت. افراد كم تجربه ممكن است به جاي عضله آسيب ديده عضله ديگري را براي درمان شناسائي كنند و با ماساژ نابجا، آن را نيز دچار آسيب سازند. وي براي درمان اين عارضه، در مقدمه و بيش از هر چيز به گرم كردن نواحي آسيب ديده، با انواع روغنهاي گرم و مالش آن ميپرداخت و عضله آسيب ديده را در حين مالش شناسائي ميكرد و سپس با فشار ناگهاني عارضه را رفع ميكرد. براي آشنائي با روش درماني او به يكي از تجربيات گزارش شده اشاره ميشود. - در دهه 1340 هجري شمسي، مرد جوان 18 سالهاي به نام "غلامعلي"، كه هم اكنون در قيد حيات است و دوران كهولت را سپري ميكند، گرفتار انقباض عضلاني در سمت راست گردن شده بود. وي به هنگام خواب در اثر قرار گرفتن سر در وضعيتي نامناسب، دچار اين عارضه شده بود. در پي اين عارضه سر جوان، به سمت راست خميده و قابل برگشت به حالت عادي نبود. او با مراجعه به اطبا و پزشكان در بيمارستانهاي قزوين نتوانست سلامتي خود را بهبود يابد. البته اين ناكامي در درمان، حاصل ضعف تخصصي بيمارستانهاي قزوين در آن سالها بود. ناگزير وي را به بانو رقيه جعفرقلي احاله دادند و از «رخي باجي» خواستند او را درمان كند. وي ابتدا دقايق طولاني، گردن و به ويژه ناحيه آسيب ديده بيمار را با روغن چرب کرد تا رگها و عضلاتش خوب گرم شدند. سپس بيمار را به پهلو و در جهت مخالف عضو اسيب ديده خواباندند. طبيب، بعد از ماساژ دادن با كف دست و مهيا شدن عضلات در حد فاصل شانه و گوش، براي فشار بيشتر، با کف پا، مشغول ماساژ دادن گردن جوان شد. بعد گوشهاي بيمار را را گرفت، تا هنگام ماساژ، سر خود را نگرداند، سپس ماساژ را با فشار بيشتر ادامه داد. بعد با دو دست خود سر جوان را گرفت و در جهت مخالف به سمت گوش چپ، فشار داد. كار درمان پايان يافت و سر به حالت طبيعي بازگشت. بعد گردن را با دستمالي بست تا چند روز گرم بماند، بيمار بهبود يافت.
بخش چهارم: رفع افتادگي ناف اطلاعات اجمالي: سقوطالسرة، ناف گسيختن يا ناف افتادن، از عوارض رايج در زندگي گذشته به ويژه در زيست روستائي بود. در حصار خروان اين بمياري را "ناف كَتَن" ميخواندند و به فرد بيمار ميگفتند؛ «نافش كتي» (نافش افتاده است.) اين عارضه دوعلت اصلي داشت؛ - نخست؛ در پي حمل ناگهاني يا بار سنگينتر از توان فرد، مانند كيسههاي غلات يا آرد، رخ ميداد. عارض شدن بيماري در اين شرايط، بيشتر براي مردان رخ ميداد. براي پيشگيري از اين شرايط و وقع ناف افتادگي، بايد فرد زير شكم خود را با شال يا كمربند ميبست. كاري كه در ورزشكاران ورزشهاي باستاني، وزنهبرداري و كشتي انجام ميدهند. - دوم؛ در پي شوك شديد پس از وقوع ترس و نگراني ناگهاني رخ ميداد. ممكن بود فرد بر اثر مواجهه با خواب بد، تاريكي و توهم ناشي از مواجهه با پديدههاي ناشناخته و ... دچار ترس شديد و شوكآور شود. عارض شدن بيماري در اين شرايط، بيشتر براي زنان و كودكان رخ ميداد. براي پيشگيري از اين شرايط، فرد بايد از مواجهه با عوامل خوفانگيز مانند غذاهاي كه موجب خوابهاي ترسناك ميشود، حضور تنها در تاريكي به ويژه در اماكني مانند گورستان و... پرهيز ميكرد. در اثر مواجهه با اين شرايط و وقوع اين عارضه، بيمار دچار شکم درد شديد در ناحيه ناف ميگرديد. از تظاهرات اين بيماري، ميل شديد بيمار به آب، تعريق زياد او، ورم در اطراف ناف و درد شديد آن، سرگيجه بود. اگر درمان بيماري به تعويق ميافتاد، عضلات اطراف ناف را چرك فرا ميگرفت و درد در ناحيه شكم توسعه پيدا ميكرد. تجربه رايج: در پي بروز اين بيماري، وروم اطراف ناف، معمولاً به وسعت گردي کف دست بود. در روستاهاي اطراف درمان اين عارضه با تركيبي از ماساژ و اقدامات مَكشي رايج در حجامت گرم (بادكش داغ) صورت ميگرفت. بدين ترتيب كه ابتدا اطراف ناف بيمار را چرب ميكردند و ميماليدند. سپس يک قطعه خمير کوچک را بر روى ناف او قرار ميدادند. بعد پارچهاي کوچک و قابل اشتعال از پنبه يا پشم را روى آن قرار ميدادند و آتش ميزدند. سپس يک ليوان را بصورت وارونه روى آتش ميگذاشتند. در اثر حرارت، هواي ليوان كاهش مييافت و ليوان دچار خلأ هوا ميگرديد. بعد آن را به خمير ميچسباندند. سپس با كشيدن ناگهان ليوان، عضلات گرفته ناف را سرجاي خود ميكشاندند. تجربه اختصاصي: اما در حصار خروان، بانو رقيه جعفرقلي از اين روش استاده نميكرد و براي درمان تنها به ماساژدرماني اكتفا ميكرد. كاري كه نيازمند مهارت بسيار براي يافتن عضله آسيب ديده بود. او با روغن گرم (روغن کرچک) شکم و دور ناف را چرب ميكرد و ماساژ ميداد تا به اصطلاح ماهيچه هاي آن نرم شود. سپس شست دست خود را تا جايي که مي توانست داخل ناف فرو مي کرد و ميگرداند و عضله آسيب ديده را با نوک شست شناسائي ميكرد. سپس همان انگشت شست را با فشار مي چرخاند و ناگهان آن را از ناف بيرون مي کشيد. بعد دستان بيمار را مي گرفت و او را فورا از جا بلند مي کرد تا با فشار معكوس يا حرکت نادرست به پهلوها، دوباره به عضلات ناف آسيب نزند. بعد بيمار بر ميخاست، درحالي كه درد او آرام گرفته بود. بخش پنجم: قاروق گيري اطلاعات اجمالي: قاروق واژهاي تركي و به معناي گرفتگي حلقوم ناشي از جسم سخت يا تكههاي غذا است. اطبا در طب ايراني- اسلامي اين عارضه را با واژههاي ديگر چون "سنگ گلو"، "تُل" هم ميشناختند. اين عارضه براي طفلي كه تازه دهانش با غذا آشنا شده است پيش ميآيد. اين بيماري را در حصار خروان با اندكي تغيير در تلفظ "قارُخ" ميگفتند. از آنجايي كه در گذشته گاه زنان، تجربه كافي و امكانات مناسب براي عادت دادن فرزند خود به غذائي غير از شير نداشتند، بسيار پيش ميآمد كه فرزندشان در اثر بلعيدن غذاهايي مانند نان خشك، حبوبات، يا گوشت نيمپخته دچار اين عارضه شوند. تجربه رايج: براي درمان اين عارضه اقدامات مختلفي انجام ميدادند كه اغلب، مادر يا يكي از بزرگترها با فروبردن انگشت كوچك خود در گلوي طفل، تكه مزاحم را از آن خارج ميسازد. تجربه اختصاصي: بانوي طبيب ما، اين شيوه درمان را نامناسب ميدانست و معتقد بود با اين كار گلوي بچه آسيب مي بيند و به اصطلاح براي خوردن بد عادت ميشود. در نتيجه مدام قاروق ميشود. وي براي درمان از ماساژ گرم و چرب، استفاده ميكرد. طفل را مقابل خود مينشاند و با روغن كرچك گلو را مالش ميداد. بعد از آنكه عضلات گلو مهيا ميشد، چهار انگشت را پشت گردن طفل ميگرفت و با دو شست دستها، جسم مزاحم را مييافت. سپس با فشار ناگهاني و بيشتر، در جهت رو به بالا، جسم مزاحم را از گلو به بالا ميكشاند. اگر بيمار بزرگسال بود، بعد از مالش گلو، طبيب پشت بيمار قرارميگرفت. شست دو دست را پشت گردن ميگرفت و با چهار انگشت دو دست فشار ناگهاني را در جهت رو به بالا به گلو وارد ميآورد.
بخش ششم: گرفتگي ملاز و گلو اطلاعات اجمالي: از ديگر بيماريهاي رايج در حصار خروان كه بانوي طبيب ما در درمان آن مهارت داشت، رفع گلودرد ناشي از ناراحتي لوزه و ورم "مَلاز" يا "لهات" (زبان کوچک؛گوشت پاره اي که از وسط انتهاي کام آويخته است) بود. اين بيماري در اثر سرما خوردگي، چرک گلو و... رخ ميداد و به گويش تاتي در حصار خروان ميگفتند؛ «فلاني، مَلاز شِدي» (فلاني [دچار عارضه در ناحيه] ملاز شده است.) تجربه رايج: براي درمان اين عارضه اغلب اقداماتي را براي خشكاندن چرك به كار ميگيرند. بدين منظور امروزه از آنتي بيوتيکهائي كه به صورت شيمائي و در قالب كپسولها، قرصها و آمپلها توليد ميگردد، استفاده ميكنند. در گذشته اين عارضه را با دمنوشها و جوشاندههايي متشكل از گياهان داروئي درمان يمكردند. تجربه اختصاصي: بانوي طبيب ما، براي درمان اين عارضه، غير از دمنوش ها درمان با ماساژ را هم مناسب ميدانست. وي گلوي بيمار را با روغن، چرب مي کرد و ماساژ مي داد. پس از آنكه ماهيچههاي گلو، نرم مي شد. با يک دست پيشاني و با دست ديگر چانه بيمار را مي گرفت و در جهت مخالف آنها را چپ و راست مي کرد. سپس گوشها را مي گرفت و ميکشيد تا ماهيچههاي زير گوش هم کش بيايد. بعد گلو را ميبست تا گرم بماند. همراه با جوشاندهها و دمنوشها، در اثر حرارت ناشي از روغن و ماساژ و بستن گلو، چرك و آلْودگي مستهيل ميشد و بيمار سريعتر بهبود مييافت.
فصل چهارم: چند مورد از ويژگيهاي فرادرماني بانو رقيه جعفرقلي، غير از درمانهاي ماساژي از دمنوش ها و جوشاندهها هم استفاده ميكرد و براي پيشگيري و درمان،ز گياهان رايج در منطقه گل بنفشه، گل گاو زبان، ترنجبين، شيرخشت، خاكشير(شيوران) و... را تجويز ميكرد. اما از همه اين اقدامات مهمتر روش درماني معنوي توأم با همدردي با بيمار بود كه در ميان اطباي سلف رايج بود. با وضو و ذكر و دعا دست به درمان ميكشيد و به خصوص هنگام معاينه بانوان حامله و در لحظات تولد كودك، مشغول خواندن قرآن به ويژه آيت الكرسي بود و مادر و اطرافيان را به توسل به مقام شامخ اهل بيت(س) فرا ميخواند. به سنت طب اسلامي در پرهيز از كسب روز از راه درمان متعهد بود و با وجود فقر شديد، معيشت خود را به درمان بيماران گره نميزد و امرار معاش خود را از راه نانوائي طي ميكرد. بازماندگان وي ميگويند؛ همه روزه صبح زود در خانه به صدا در ميآمد و مراجعه بيماران متعدد اهل خانه را به زحمت ميانداخت. اما او بيمار را از خود نمي راند مگر آنكه درمان او ناتوان باشد. با اينكه گاه نان شب نداشت، اصلا براي درمان بيمار، دستمزد نميگرفت و معتقد بود كه براي بيمار، همين مرض به اندازه کافي، مصيبت هست ديگر ما به مالشان طمع نکنيم. ميگفت: «درمان، ثواب دارد. همين پدر بيامرزي كه براي من دارد، كافي است.»
منابع و مآخذ 1. امين، سيدحسن. ارجوزه هاي طب سنتي ايران. تهران. نشر دايره المعارف ايران شناسي. 2. اولمان، مانفرد. طب اسلامي. ترجمه فريدون بدره اي. تهران. نشر: توس. 1389. 3. براون، ادواردگرانويل. تاريخ طب اسلامي. ترجمه مسعود رجب نيا. تهران. نشر علمي و فرهنگي. 1384. 4. خيرانديش، حسين و دكتر علي اكبر روزگاري. آشنايي با حجامت. تهران. نشر نسل نيكان. 1390. 5. خيرانديش، حجامت از ديدگاه اسلام. تهران. نشر گنج عرفان. 6. درياني، محمد. معجزات درماني گياهان دارويي در طب ايراني. تهران. نشر تجسم خلاق. 1386. 7. روزگاري، علي اكبر. بادکــش درمــاني. (جزوه آموزشي). موسسه تحقيقات حجامت ايران. 8. پايگاه اطلاع رساني كتابخانه مجازي حصار خروان. 9. کردافشاري، غلامرضا، حوريه محمدي کناري و سيدسعيد اسماعيلي. تغذيه در طب ايراني – اسلامي. تهران. نشر نسل نيکان. 10. گفتگوي نگارنده با بازماندگان بانو رقيه جعفرقلي به ويژه فاطمه شيخ سليماني و احترام رضائيان. 11. گفتگوي نگارنده با استاد حسين خيرانديش، رئيس موسسه تحقيقات حجامت ايران. 12. منتظر، رضا. رضا سيداحمد ثاقبي و حسين خيرانديش. طب اسلامي گنجينه تندرستي. تهران. نشر نسل نيکان. 1389.
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 13:4  توسط محمد مهدي شيرمحمدي
|
|