X
تبلیغات
-:- باغ انديشه -:- - ابطال پذيري از منظر كارل پوپر
 

 ابطال پذيري از منظر كارل پوپر 

پوپر كيست؟

كارل ريموندپوپر در سال1902ميلادى، در خانواده اى يهودى و در شهر وين متولد شد. وى تحصيلات خود را در محل تولدش پى گرفت و وارد دانشگاه وين شد. او پس از تأسيس مؤسسه تعليم وتربيت در سال1925 براى ادامه تحصيل وارد اين مؤسسه شد و سه سال بعد دكتراى خود را اخذ كرد. پوپر همچنين براى آموزگارى دروسى چون رياضيات وعلوم نيز مدتى آموزش ديد و اين در حالى بودكه نجارى رانيز مى آموخت و در كنار نجارى مدتى مددكار وآموزگار نيز بود و به روانشناسى نيز علاقه نشان مى داد.

پوپر پس از اتمام اين آموزش ها،در سال1937 كار تدريس را آغاز كرد و در مراكز آموزش عالى مختلفى از جمله مدرسه اقتصاد لندن به تدريس وتقرير آراى فلسفى خود پرداخت. وى در سن شصت و دوسالگى، به دليل فعاليت شايسته اش در حوزه فلسفه لقب «سر» را دريافت كرد و تا پايان عمرش نيز به كار فلسفى پرداخت.

پوپر در سن 92 سالگي در 17 سپتامبر 1994 درگذشت،وي در اروپا به عنوان بزرگ ترين فيلسوف علم و از نظر عده اي به عنوان بزرگ ترين فيلسوف عالم فلسفه و فلسفه سياسي مورد،احترام بود.

كار علمي پوپر

نقطه عطف فلسفه سياسى پوپر كتاب «جامعه باز و دشمنانش» است وبحث اصلى او در فلسفه علم نيز در كتاب «منطق اكتشاف علمى» مطرح شده است. شايد برجسته ترين دستاورد او حل مسئله كهن «استقرا» بود. او اصرار دارد كه چيزي به نام «استقرا» در كار نيست.

كارهاى فلسفى پوپر در سنت فلسفه تحليلى جاى مى گيرد. او چه در « حدس ها و ابطال ها» يا « فلسفه سياسى » و كتاب « جامعه باز» ش و چه در آراى فلسفى خود درحوزه علم و علم شناسى با رويكردى تحليلى به نظريه پردازى پرداخت و تحت تأثير هيوم، كانت و نگرش هاى اثباتى حلقه وين (پوزيتيويست هاى منطقى) و خصوصاً همپل و كارنپ نظريه «ابطال پذيرى»خود را مطرح كرد. اگر از فلسفه سياسى پوپر صرفنظر كنيم، شايد رويكرد ابطالگرايانه او به نظريه هاى علمى كه اساساً در انتقاد به رويكرد تجربى اثباتگرايانه بوده، مهمترين دليل شهرت وى به شمار آيد.

پوپر با توجه به مسأله استقرا و مشكل استقراگرايان در تبيين گزاره هاى علمى و شرح آن گزاره ها در قالب كلى و منطقى به نقد استقراگرايى و طرح نظريه اى براى بيرون آمدن از مشكل استقرا برآمد. وى كه در آغاز فعاليت فكرى ارتباط زيادى با پوزيتيويست هاى منطقى داشت، ضمن تأكيد بر انباشتى بودن علم، مبناى نقد خود رانگره هاى اصلى همين مكتب فكرى و تجربه گرايى خام قرار داد. او حتى راه حل روانشناختى ديويد هيوم را براى برون شدن از مشكل استقرا را نپذيرفت و با نقد تمام اين تلاش هاى فلسفى در راستاى توجيه نظريه هاى علمى، ابطال گرايى را پيشنهاد كرد و تا پايان عمر خود نيز به شرح و بسط آن پرداخت.

استقرا چيست؟

روش استقرايى كه اساساً روش متداول در علوم تجربى بوده و هست؛ ناشى از تجربه و ادراك حسى است. بدين معنى كه ما با ادراك حسى امور مجزا و تجربه رخدادهاى متفاوت و محدود به منطقا اين نتيجه مى رسيم كه همواره يك قانون كلى براين امور حاكم است. يعني تلقى رايج از علم چنين مى گويد كه معرفت علمى ناشى از تجربه است و تجربه نيز به صورت مستقيم، به واسطه مشاهده و آزمايش و اثبات مكرر موارد مورد تجربه يا آزمايش به دست مى آيد.

معرفت علمى، معرفتى اثبات شده و قابل اطمينان است؛ اما در اين ميان، آنچه اثبات شدن و در نتيجه قابل اطمينان بودن معرفت علمى را تضمين مى كند، چيزى جز قانون استقرا نيست. براساس قاعده استقرا ما مى توانيم از تجربه موارد مشخص، يك قانون كلى صادر كنيم.البته حركت از موارد جزيى به موارد كلى، مشروط به رعايت نكاتى است كه ازآن جمله مى توان به تكثر، تعدد و تنوع مشاهده امور مورد تجربه يا آزمايش اشاره كرد. يعنى موارد مورد مشاهده در آزمايش و تجربه بايد بسيار زياد و در شرايط متنوع باشند و هيچ يك از موارد مشاهده نيز نبايد قانون كلى مورد نظر را رد كنند.

مثلا اگر مورد «الف» در صورت وقوع «د» همواره و تحت هر شرايطى به «ج» منتهى شود، ما مى توانيم يك قانون كلى از رابطه على بين «ج» و «د» به دست دهيم.

اينكه موارد مورد مشاهده بايد بسيار زياد باشند، كاملاً مورد پذيرش است؛ اما اين بسيار زياد يعنى چه تعداد؟ ما چه تعداد و تحت چه ميزان شرايط متفاوت مى توانيم بگوييم كه موارد مورد مشاهده از صحت قانون كلى ما خبر مى دهند.ضمناً اگر به ميزان قابل توافقى از تكرار موارد مورد مشاهده برسيم، چه ضرورت منطقى اى وجود دارد كه مورد بعدى خلاف قانون كلى اى نباشد كه ما به دست داده ايم.

به طور مثال يك عالم علوم زيستى، يك قوى سفيد مى بيند و با خود مى پندارد كه قوها بايد سفيد باشند؛ اما چون عالمى تجربى مسلك است، به مشاهده ساده خود اكتفا نمى كند و به دنبال مشاهده هزارقو برمى آيد و اتفاقاً همه قوهايي كه مي بيند سفيدند. آيا هيچ تضمينى هست كه قوي هزارو يكمي سفيد نباشد؟ آيا اگر در آينده يك پرنده با تمام مشخصات يك قو ديده شد، كه اتفاقاً سفيد نبود، مى توان گفت كه آن پرنده قو نيست؛ چون سفيد نيست؟

رد استقرا!

به نظر بسياري چون،نمى توان به سؤال بالا پاسخ مثبت داد،پس قانون استقرا منتفى مى شود؟ بسيارى از استقرا گرايان با تعديل نگاه خود به عموميت و كليت اصل استقرا گفتند كه نتيجه اى كه از استقرا ناشى مى شود جهانشمول و ابدى نيست و بلكه محدوديت ها و قيودى دارد. عده اى ديگر سعى كردند كه با نفى استقرا و قاعده على و قانونى عليت موضوع را حل كنند و با توجه به نظام انتظارات و توقع ما موضوع را حل كنند. در اين ميان، هيوم نقش اساسى دارد. او براين باور بود كه عليت مبناى منطقى ندارد و بيش از آنكه اصل استقرا ناشى از ضرورت منطقى باشد، ناشى از توقع روانى افراد است. مثلاً اگر ما با مشاهده پنجاه سال طلوع آفتاب پس از يك دور گردش زمين به پيرامون محور خود در شرايط مختلف به اين نتيجه مى رسيم كه خورشيد پس از يك دور گردش زمين به پيرامون محور خود همواره از جانب شرق طلوع خواهد كرد؛ اين گزاره مشاهدتى كلى ، هرگز هيچ ضرورت منطقى ندارد و بلكه ناشى از نظام انتظارات روانى ماست.

در كنار تمام اين پاسخ ها، بحث از احتمال وقوع نيز مطرح شد. يعنى عده اى گفتند كه با تكرار بى شمار و افزون شدن بر موارد موردمشاهده كه برصادق بودن قانون استقرايى و در نتيجه صحه نهادن برتجربه دلالت دارد، ضريب احتمال وقوع آن گزاره كلى نيز افزايش مى يابد. به عنوان مثال در همان مورد قبل، هربار كه خورشيد پس از يك دور گردش زمين به پيرامون محور خود از جانب شرق طلوع كرد، احتمال وقوع مورد بعدى افزايش مى يابد؛ اما به واقع كسانى كه به احتمالات اتكا كردند، احتمال فيزيكى واحتمال رياضى را با يكديگر خلط كرده و موضوع را يكى انگاشتند و بنابراين مشكل همچنان باقى بود.

مشكل استقرا و تجربه گرايى خام؛ راه حل هيوم و بحث احتمالات، همچنان در تاريخ فلسفه علم ادامه يافت تا در اوايل قرن بيستم ، عده اى از دانش آموختگان علوم تجربى و بيش از همه فيزيك در وين گرد هم آمدند. اين افراد كه از جمله آنان مى توان به كارل همپل، رودولف كارنپ، موريس شليك و اتونويرات اشاره كرد؛ قائل به اين بودند كه علم تجربى همان چيزى است كه ما از مشاهده و گزاره هاى مشاهدتى به دست مى آوريم و اين فرايند را تنها به واسطه اصل استقرا طى مى كنيم. آنان گفتند كه علم مجموعه گزاره هايى است كه تجربه توانسته صادق بودن آنها را اثبات كند و از اين منظر اصل تحقيق پذيرى گزاره ها را مطرح كردند كه برمبناى آن ، گزاره اى معنادار است كه تحقيق پذير باشد. يعنى بتوان آن را با محك تجربه آزمود. پوزيتيويست هاى منطقى مى گفتند كه شواهد تجربى، نظريه هاى علمى را تأييد مى كند. به نظر آنها دانشمند دو كار مختلف را انجام مى دهد: نخست، شواهد را جمع آورى مى كند و سپس به داورى در باره آنها مى پردازد و براساس شواهد موجود، نظريه مورد نظر را تأييد يا رد مى كند. البته نقدهايى نيز به اين ايده اعضاى حلقه وين وارد شد كه آنان را برآن داشت تا به تعديل نظرات خود بپردازند. اما كار پوپر از آنجا كه كل سنت تجربه گرايى و خصوصاً اثبات پذيرى را زير سؤال مى برد، بيش از همه مهم بود. او اين مفهوم كه هرچيز اثبات ناپذير بى معناست را مردود دانست وگفت كه بسيارى از مسائل اثبات ناپذير، معنادار هستند.

نظر پوپر

اگرچه او شبهه هيوم را در مورد استقرا پذيرفت، اما درمقابل اثبات پذيرى، ضابطه ديگرى را مطرح كرد. پوپر گفت كه وجه تميز گزاره هاى علمى از ديگر گزاره ها، اثبات پذيربودن آنها نيست، زيرا امكان اثبات پذيرى، به علت عدم امكان آزمون پذيرى بى نهايت ومشكل حل نشده استقرا منتفى است . با اين تفصيل، وى براى تشخيص گزاره هاى علمى از ساير گزاره ها، قاعده ابطال پذيرى را مطرح كرد. براساس نظر پوپر هنگام برخورد به يك گزاره، در صورتى كه امكان ابطال آن وجود داشته باشد، صرف نظر از صادق يا كاذب بودن آن، مى توان گفت آن گزاره علمى است و در غيراين صورت علمى نيست. بنابراين تعريف گزاره علمى ، صدق يك گزاره نيست و صادق بودن گزاره ها ملاك مناسبى براى علمى و معناداردانستن آنها نيست . پوپر، معتقد بود: آنچه فعاليت دانشمندان را در آزمايشگاه شكل مى دهد، تلاش براى اثبات نظريه ها نيست، بلكه تلاش براى آگاهى از خطابودن آنهاست. ابطال پذيرى بدين معنى نيست كه قضاياى علمى قطعاً يا احتمالاً باطل خواهند شد؛ بلكه بدين معنى است كه اگر قضيه علمى باطل باشد مى توان ابطال آن را با تجربه نشان داديا حداقل آن گزاره قابليت ابطال شدن را داشته باشد. علم مجموعه فرضيات وحدسياتى است كه فعلاً ابطال نشده اندو تاريخ علم ، تاريخ انباشت نظريات علمى است. چنين بود كه پوپر فصلى نوين را در فلسفه علم گشود و بسترى را فراهم ساخت تا پس از وى مداقه بيشترى روى اين مسائل صورت گيرد وافرادى چون ايمره لاكاتوش راه او را پى گرفتند.

نظر پوپر در بوته نقد

امروز ايده ابطال گرايى پوپر به خودى خود خريدارى ندارد و نقدهايى اساسى به آن وارد شده است.

به نظر پوپر اگر ما نظريه هاى خود را به روش هاى ترفندآميز، فى المثل چون مبهم گويى و كلى سرايى، چنان صورت بندى كنيم كه شانه از زيربار نقد تهى كنند، حصارى گذرناپذير پيرامونشان را فرا خواهد گرفت كه در آن حقيقت و يقين با يكديگر مى آميزند و مخلوط مى شوند. چنين آميزشى چنانكه پوپر مى گويد، طبق منطق معرفت يكسره نامشروع است. احساس يقين اگرچه ممكن است متكى بر مدارك عينى باشد اما هرگز نمى تواند دليلى بر صدق موضوع خود ارائه كند. ايمان من به درستى يك گزاره، هر چند براى خودم غيرقابل ترديد، سرسوزنى دليل صحت آن گزاره به دست نمى دهد. (منطق اكتشاف علمى ص 62) پوپر با تاكيد بر تمايز صدق و يقين نشان مى دهد يقين محورى معرفت شناختى، حقيقت عينى را با يقين كه امرى صرفاً ذهنى است خلط مى كند و بدين سان نظريه ها را درونى صاحبانشان مى كند.

ايمان به مثابه متعلق يقين با همه قوت و قدرتش، چه بسا كه خلاف واقع از كار درآيد. يقين غالباً فرد را به سوى جزم گرايى سوق مى دهد. فرد متعصب و جزم گرا، اغلب در زمينه اجتماعى تنها پافشارى نظرى بر عقايد خويش را كافى نمى داند، بلكه در بسيارى موارد زحمت دفاع عقلانى از نظريات «يقين» خويش را با اقدام به اعمال خشونت برخود هموار مى كند. خطر چنين نگرشى را مى توان در خاطره اى كه پوپر از برخورد خود با يك جوان نازى نقل مى كند به خوبى مشاهده كرد (و چه بسا برخى از ما نيز طعم چنين برخوردهايى را چشيده باشيم) مرد جوان در جواب انتقاد پوپر مى گويد: «ببينم مى خواهى بحث كنى؟ من بحث نمى كنم: من شليك مى كنم.» چنين فردى همچون كسى كه صاحب حقيقتى يگانه است در راه آن مى جنگد، مى كشد يا كشته مى شود. نظريه او با جان وى در هم آميخته است؛ با او يكى شده است. چنين كسى به يك معنا به تراز ماقبل علمى، ماقبل انسانى؛ به تراز يك آميب سقوط كرده است.

يادآوري؛مقاله حاضر بيش از آن كه تصنيف باشد يك تاليف است و از برقراي الفت بين بخش هايي از يادداشت هاي بزرگان ديگر تدوين شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 17:29  توسط محمد مهدي شيرمحمدي  |