تبليغاتX

-:- باغ انديشه -:- - جلال

از اين جلال تا آن جلال

تاملي بر نيم‌قرن كشمكش بر سر ميراث فكري و معنوي جلال آل احمد

مد

 

از جلال تا كمال

گويي شهريورماه، ماه جوش و خروشي است براي شدن؛ براي متكامل شدن؛ براي متعالي شدن. خيلي‌ها در اين ماه، اين شدن را به احسن وجه نمايان ساختند. از رجايي و باهنر كه اهل همين روزها، بودند تا طالقاني كه ابوذر روزگار خود بود تا اصحاب 17 شهريور.

يكي از كساني كه در شهريور ماه، با گذر از خاك تا افلاك، اين متكامل شدن خويش را به تماشاگه اهل راز گذاشت؛ جلال بود كه 50 سال پيش در 18 شهريور ماه، آن هنگام كه تازه به كمال و بالندگي خويش رسيده بود، درگذشت.

جلال آل قلم، از برجسته‌ترين مسافران كارواني بود كه با گذر از خس و خاشاك؛ شيوه شهرآشوبي را در عين جوشيدن، شدن، ارتقاء و استكمال را آموخت؛ اما افسوس، زودتر از آنكه فرزندان معنوي وي راست قامت شوند، ميراثش مورد طمع ديگران واقع شد. اكنون مي‌توان گفت به قدر همه عمري كه جلال داشته است در اين نيم قرني كه او ديگر نيست، كشمكش براي معرفي جلالي ديگر، ادامه داشته است.

 

در محله سيد نصرالدين

در ميانه غوغاي برافتادن طايفه قجر از تاج و تخت و دسيسه‌چيني عوامل استعمار براي برنشاندن استبداد رضاخاني بود كه محله سيد نصرالدين(بازار) تهران، هم خود را براس شب يلدا آماده مي‌كرد. بيت سيد احمد طالقاني، هم براي مسافري كوچك مهيا مي‌شد. جلال روز پنج‌شنبه يازدهم آذر 1302 هجري شمسي و به حساب پدر روحاني‌اش بيست و يکم شعبان 1342 به دنيا آمد. سيد احمد، امام مسجد "پاچنار" بود و هم به سبب دانش فقهي خودش، و هم به سبب آنكه خواهر زاده شيخ آقابزرگ تهراني(صاحب الذريعه) را به زني گرفته بود، در تهران كوچك آن روزگار، احترام و كرو فري داشت.

جلال، خردسالي و نوجواني را در دامان آن چنان مادري و پاي منبر گرم اين چنين پدري سپري كرد و پس از تحصيل دوره دبستان، آن گونه كه از اين خانواده انتظار مي‌رفت به مدرسه مروي فرستاده شد تا دورس حوزوي بياموزد. اما روح‌ ناآرام جلال، وي را به حضور نهاني در كلاس‌هاي شبانه‌ دارالفنون نيز مي‌كشاند. جلال در سال‌هاي آخر دبيرستان، با مكتب دين پيرايانه کسروي و شريعت سنگلجي آشنا مي‌شد و به مطالعه‌ مجلات حزبي پر شر شور مي‌پرداخت. حزب توده، آن روزها بيش از مرام، نامش آشناي جوانان پر دغدغه بود.[1]

در همين ايام، جلال، با همکاري جمعي از دوستان خود يك شتكل براي تبليغ اسلام را بنيان نهاد كه «انجمن اصلاح» ناميده مي‌شد. در قالب همين انجمن بود كه جلال، به ترجمه و چاپ کتاب «عزاداري‌هاي نامشروع» اثر سيد محسن عاملي پرداخت. مولف روحاني اين اثر، به ويژه قمه‌زني، را نقد كرده بود.

 

جلال در نجف

در سال 1322 همزمان با پايان بخشي از دروس حوزوي، ديپلم خود را اخذ كرد و به اصرار پدر روانه‌ نجف ‌شد تا تحصيلات عالي حوزه را زير نظر شيخ آقابزرگ تهراني(دايي مادرش)کامل کند. شايد همين اصرار و تاكيد پدر بود كه بر دوش جلال، سنگيني مي‌كرد و وي را به مقاومت وا مي‌داشت. از همين رو نتوانست خود را قانع كند كه در نجف بماند. در حالي كه در اقامت سه‌ماهش در نجف، گرفتار پرسش‌ها، و ترديدهاي بسيار اعتقاد هم شده بود، راه بازگشت در پيش گرفت و دوباره به تهران آمد.

 

فرار از خانه

اما تهران نيز او را گرفتار سايه سنگين نگاههاي ديگران، كرده بود. جمعي از متدينان وي را به سبب آنكه گاه با دست بسته و گاه بدون مهر نماز مي‌خواند به پرسش مي‌گرفتند و همزمان اعضاي حزب توده او را جوان مستعدي براي همراهي مي‌ديدند.

جلال در سال 1322 وارد دانشسراي عالي تهران شد تا "ادبيات فارسي" بخواند. در سال 1323 رسماً به حزب توده ‌پيوست و به سرعت مسير ارتقاء در حزب را در پيش گرفت. اندكي بعد در شماره نوروزي مجله سخن، اولين مجموعه از قصه‌هاي خود را با نام «زيارت» منتشر ساخت. قصه‌هاي بعدي وي غير از "سخن" در مجله «مردم؛ براي روشنفکران» كه نشريه روشنفكري حزب توده بود، چاپ مي‌شد. در اسفند 1324 مجموعه‌اي از قصه‌هاي چاپ شده‌ جلال در کتاب «ديد و بازديد» گردآوري و منتشر شد. تكاپوي جدي وي با حزب توده نمي‌توانست از نگاه خانواده به دور بماند و جلال به دليل مخالفت هايي كه در محيط خانه با چپ‌روي خود مي‌ديد در سال 1324 از منزل پدر گريخت تا راه خود را مستقل از خانه، در پيش بگيرد.

در سال 1325 دوره‌ ليسانس ادبيات فارسي خود را پايان داد و همزمان مدير داخلي «ماهنامه مردم» شد؛ اين مجله كه به سردبيري احسان طبري، منتشر مي‌شد مجله‌ نظريه‌پرداز حزب توده بود. خدمات جلال به حزب به همين مجله متوقف نماند و همزمان مديريت داخلي هفته‌نامه«بشر؛ براي دانشجويان» را كه ارگان دانشجويان حزب توده بود، عهده دار شد. مديريت اصلي اين مجله با "کيانوري" بود.

بدين طريق جلال، در طول چهار سال همراهي رسمي با حزب توده(1323 تا 1326) از يک عضو عادي به عضويت در کميته‌ حزبي تهران و نمايندگي کنگره حزب توده در‌آمد. در سال 1326 دومين کتاب خود را به نام «از رنجي که مي‌بريم» چاپ کرد. در همان سال سعي كرد بخت خود را در ترجمه نيز بيازمايد و گويا به تشويق صادق هدايت و احسان طبري کتاب «ديگري» از پل کازانوي فرانسوي را ترجمه کرد.[2]

چاپ اين کتاب آشوبي در شهر بر پا کرد؛ عده‌اي به چاپخانه حمله کردند و فرم‌هاي چاپي کتاب را يکسره نابود کردند. گويا آنان سعي كردند جلال را هم بكشند كه وي با کمک دوستان‌اش از چاپخانه مي‌گريزد. پيرو اين ترجمه، جلال كافر معرفي مي‌شود. مي گويند؛ برادرش آقا سيد محمد تقي طالقاني از شاگردان برجسته آيت الله سيد ابوالحسن اصفهاني، كه آن روزها در مدينه بود به تهران ‌آمد تا جلال را بيابد و مجازات کند. يكي از روحانيان كه با پدر جلال دوستي داتش، به وي پناه داد و جلال، نزد وي ابراز ندامت كرد. آن بزرگوار نيز ابراز پشيماني جلال، را نزد متدينان بازگو كرد و پيش پدر شفاعت كرد تا آنان از عذر تقصير وي درگذرند.

فرار از خلوتگه حزب

آل احمد، البته آدمي نبود كه چشم و گوش خويش را ببندد و برده حزب باشد؛ از نگاه تيز بين او، بي‌صداقتي‌ها و نامرادي‌هاي رهبران حزب، دور نمي ماند. او مي ديد كه پشت ادعاها و گفتارهاي مردم پسند حمايت از كارگر و محروم، رهبران حزب در خلوتگه خود سر سپردگي و بندگي مسكو، را رفتار و سلوك اعتقادي و سياسي خود كرده‌اند و اين تزوير و دو دو گانگي، چيزي نبود كه امثال آل احمد در برابر آن سكوت كنند.

در آذر 1326 جلال، به اتفاق جمعي از اعضاي اهل نظر، حزب توده را به حال خود گذاشتند و حزبي جديد را با محوريت "خليل ملكي-مظفر بقائي" تشكيل داند.[3]

او پس از كناره‌گيري از حزب توده، نوشتن کتاب "سه تار" را آغاز كرد و در آن "سخت‌گيري‌هاي مذهبي" را به نقد كشيد. كار ترجمه را هم جدي‌تر گرفت و به ترجمه و چاپ چند رمان فرانسوي پرداخت. هنوز هم علاقه‌مندان به رمان، نثر آل احمد را ترجمه‌هاي "قمار باز" اثر داستايوفسکي، "بيگانه" و "سوء تفاهم" هر دو از آلبرکامو و "دست‌هاي آلوده" اثر سارتر و "بازگشت از شوروي" اثر آندره ژيد، را مي‌پسندند.

جلال در بهار 1329، با سيمين دانشور- که او نيز دانشجوي دانشکده ادبيات بوده است- ازدواج كرد. اما پدر جلال که نمي توانست شاهد ازدواج پسرش را با دختري بي‌حجاب باشد، مراسم عقد آن‌ها را رها كرد و به قم رفت. بعد هم تا ده سال به خانه جلال پا نگذاشت.

جلال "زن‌ زيادي" را در سال 1331 نوشت؛ تحصيل در دوره دکتري دانشگاه تهران را هم نيمه‌کاره رها كرد و با اينكه دگير چندان هم قيد يك حزب خاص نبود، به شدت به تكاپوي سياسي مشغول بود. در 9 اسفند 1331 هنگامي كه به او خبر دادند گروهي خانه دكتر مصدق را محاصره كرده‌اند، با جمعي از همفكرانش خود را به آن جا رساند و به دفاع از مصدق سخنراني كرد، مشغول ايراد سخن بود كه گروهي قصد جانش كردند و بر او زخم زدند. در همين روزها كه سنگ فتنه از همه جا مي‌باريد توده‌اي ها هم او را از پلکان دانشسراي عالي پرتاب كردند و اين حادثه آسيب وخيمي از ناحيه کمر بر وي وارد ساخت.

 

روزي كه رفيق از رفيق مي‌گريخت

زدو بندها و افت‌ و خيزهاي سياست‌زدگان، او را از تكاپو در عرصه عمل سياسي، به نظريه پردازي‌هاي عميق‌تر فرامي خواند تا جايي كه ديگر، عملا سياست را کنار گذاشت. در پاييز 1332 كه كار دولت مصدق يكسره شده بود و استبداد، دوباره سر برمي‌آورد، موران تيمور بختيار، جلال را هم دستگير كردند. او با وساطت شوهر خاله سيمين دانشور كه در دستگاه منزلتي داشت، در تعهد‌نامه‌اي تصريح كرد كه «من ديگر سياست را بوسيده و کنار گذاشته ام» و سپس آزاد شد.

كودتاي 28 مرداد 1332 را مي‌توان سرآغاز ظهور يك "حيراني" و "سرگشتگي" در ميان روشنفكران دانست. تمام آرزوهاي آزاديخواهانه، طيفي از روشنفكران در اين واقعه زير چكمه‌هاي عمال استكبار قرار گرفته بود.

بازتاب طبيعي اين حيراني، نااميدي و واسوخت در ميان روشنفكران، هنوز هم در ميان آثار روشنفكران بازمانده از آن نسل به صورت‌هايي چون نيستن‌انگاري، مشاهده مي‌شود.

فقط جلال نبود كه سياست را بوسيده بود و كنار گذاشته بود، خيلي از معاصران جلال، غير از قهر با سياست دست به كارهاي ديگري هم زدند، گروهي گريختند، گروهي كه پاي گريز مداشتند پشت پا به همه ادعاها و هياهوهاي سابقشان زدند و نهان و آشكار به بردگي ساواك در آمدند[4] و نارفيقانه، زاغ سياه رفقاي سابقشان را چوب زدند؛ گروهي كه هنوز از جوانمردي اثري داشتند، ولي توان غلبه بر واسوخت خويش را نداشتند، كنج عزلت اختيار كردند. در اين ميان، معدودي هم مانند جلال، راه ديگري برگزيدند كه ژرف‌تر عميق‌تر و البته سياست‌ورزانه تر بود. او از سياست زدگي يوميه گريخت اما همه سياست را به حال خود رها نكرد او كوشيد آينده سياست را تصوير كند.

اين هدف، ابتدا با بازنگري در موقعيت خود، محيط خود و اقليم سياسي-اجتماعي ايران، آغاز گرديد. حاصل اين سير آفاقي و انفسي را در «اورازن»، «تات نشين هاي بلوک زهرا»، «جزيره خارک»، «درّ يتيم خليج»، «مدير مدرسه» و «نون والقلم»مي توان مشاهده كرد.

در سال 37 «سرگذشت کندوها» را منتشر كرد كه در آن با زباني غير معمول كوشيده است، فرجام برد و باخت كشكمش "جبهه ملي" و "کمپاني‌هاي نفتي"را از زبان حيوانات بازگو كند. در همان سال ها را به طبع رسانيد.

در «خسي در ميقات»، سعي جلال را براي دستيابي به عوالم متعالي و منازعه وي با دلبستگي‌هايي چون يافتن مزار برادر را در مدينه مي‌بينيم. در «غربزدگي» مي كوشد، در پاسخ به يكصدسال، تخطئه ملت ايران از زبان منورالفكران، شيفتگي ايشان به غرب را نقد كند. جسارت او چنان است كه اگر امثال فرديد نميتوانند، ايده خود را از غربزدگي بيان، كنند، او به جاي ايشان فرياد مي‌زند.

آيا آن‌گاه كه با بهره‌مندي از تجربيات حزبي پيشين، كوشيد در قالبي ديگر، كانون نويسندگان را بنا كند و آنان را براي هوشياري ملت در يك جبهه گردآورد، آماده مي‌شد كه دوباره به عالم سياست بازگردد؛ به راحتي نمي‌توانيم به اين پرسش پاسخ بدهيم، او اندكي بعد از تاسيس كانون، راهي ديار ابدي شد، در حالي كه جمع نويسندگان كه گردآورده بود هنوز پراكنده بود.

وقتي جلال، در شهريور 1348، در اسالم گيلان، راهي ديار باقي شده بود، هنوز نويسندگاني كه در كانون گردهم آمده بودند، راه زيادي در پيش داشتند تا به يافته‌ها و دريافت‌هاي او برسند.

 

بازهم جلال

واقعيت آن است كه نه تنها كانون نويسندگان آن‌گونه كه جلال مي‌خواست در خدمت فرهنگ و ادب مردم ايران بود بلكه خود جلال نيز آن‌گونه كه كامل بود و به تكامل رسيده بود، معرفي نشد. گروهي كه گاه حتي در دوره حيات وي، رفيق نيمه راه جلال مانده بودند، مي‌كوشند جلال آل احمد را نيمه متكامل و در حد قد و قواره خويش معرفي كنند.

اين روزها به مناسبت سالگرد درگذشت جلال آل احمد يك بار ديگر، هر كس به طريقي سخن از وصف او را به ميان مي‌آورد. بديهي است كه هر وصفي كه جامع‌تر باشد، سيماي جلال در آن تماشايي‌تر است.

از جمله در خبرها آمده بود كه فيلم مستندي به همت صدا و سيما با كارگرداني و تهيه‌كنندگي خانم "پريسا عشقي"، درباره جلال در دست تهيه است. [5]

اين فيلم ، اين فيلم گويا قرار است اول آذر ماه امسال در آستانه زاد روز وي- كه11آذر ماه باشد- به نمايش در آيد. در خبرهايي كه از روند تهيه اين فيلم منتشر شده است، رايحه خوشي به مشام نمي‌رسد. مبادا چنانكه گزارش شده است، در وصف جلال تنها به راهنمايي‌هاي معدود افراد كه مي‌كوشند جلال را همچنان در دايره قسمت خود معرفي كنند، بسنده كنند.

بديهي است كه وارثان واقعي ميراث معنوي جلال، كساني هستند كه از تماميت انديشه وي بهره‌دارند. فرزندان معنوي جلال خواهند كوشيد وي آن‌گونه كه بود معرفي گردد.



[1] ذكر اين نكته را لازم مي دانم كه حزب توده در آغاز نه تنها، ادعاي كمونيسم مطلق را علني نيم ساخت بلكه اصرار داشت كه به فرهنگ اسلامي باور دار. سليمان‌ميرزا اسكندري نخستين دبير كل حزب، بر اسلام خويش اصرار مي‌ورزيد و به حج رفته بود.

[2] اين كتاب به نام «محمد و آخرالزمان» به چاپ سپرد. کازانو در اين کتاب مدعي است پيامبر اسلام مردي عامي و مبتلا به صرع بوده است.

[3] اين حزب نيز در سالهاي بعد، گرفتار همان فرجام حزب توده شد و تجزيه شد. آل احمد و ملكي، سياست‌بازي‌هاي مظفر بقائي را تاب نياوردند و بيرون آمدند تا در جمع فكري خالص‌تري را گردهم آورند.

[4] براي آشنايي با روابط تعدادي از اين روشنفكران با ساواك ر.ك به: كانون نويسندگان به روايت اسناد ساواك. تهران. مركز بررسي هاي اسناد تاريخي. چاپ اول. زمستان 1382

[5] http://ch1.iribtv.ir/index.php?option=com_media_production&task=showdetail&mpc=mpc20080807123955

 

بعد از تحرير1:

متن زير از مقام معظم رهبري درباره جلال است كه مطالعه آن را مفيد مي‌دانم. اين متن پاسخ آيت‌الله خامنه‌اي، به سئوالات "شمس آل احمد" برادر جلال است که در کتاب "از چشم برادر"، در سال 1369 و به منظور بازشناسي شخصيت جلال منتشر شده است.

تذکر لازم اينکه؛ متأسفانه در متن اصلي سئوالات جا افتاده بود و اگرچه امکان درج سئوالات در حد کلي وجود داشت؛ اما بنا به اصل امانت‌داري از هرگونه دخل و تصرف خودداري شد.

 

بنام خدا

با تشکر از انتشارات رواق ـ اولاً بخاطر احياء نام جلال آل‌احمد و از غربت در آوردن کسي که روزي جريان روشنفکري اصيل و مردمي را از غربت درآورد؛ و ثانياً بخاطر نظرخواهي از من که بهترين سال‌هاي جوانيم با محبت و ارادت به آن جلال آل قلم گذشته است. پاسخ کوتاه خود به هر يک از سؤالات طرح شده را تقديم مي‌کنم:

1ـ دقيقاً يادم نيست که کدام مقاله يا کتاب مرا با آل‌احمد آشنا کرد. دو کتاب «غربزدگي و دست‌هاي آلوده» جزو قديمي‌ترين کتاب‌هايي است که از او ديده و داشته‌ام. اما آشنايي بيشتر من بوسيله و برکت مقاله «ولايت اسرائيل» شد که گله و اعتراض من و خيلي از جوان‌هاي اميدوار آن روزگار را برانگيخت. آمدم تهران (البته نه اختصاصاً براي اين کار) تلفني با او تماس گرفتم. و مريدانه اعتراض کردم. با اينکه جواب درستي نداد از ارادتم به او چيزي کم نشد. اين ديدار تلفني براي من بسيار خاطره‌انگيز است. در حرف‌هايي که رد و بدل شده هوشمندي، حاضر جوابي، صفا و دردمندي که آن روز در قلّه‌ي «ادبيات مقاومت» قرار داشت، موج مي‌زد.

2ـ جلال قصه‌نويس است (اگر اين را شامل نمايشنامه‌نويسي هم بدانيد) مقاله‌نويسي کار دوّم او است. البته محقّق و عنصر سياسي هم هست. اما در رابطه با مذهب؛ در روزگاري که من او را شناختم به هيچ‌وجه ضد مذهب نبود، بماند که گرايش هم به مذهب داشت. بلکه از اسلام و بعضي از نمودارهاي برجسته‌ي آن به‌عنوان سنت‌هاي عميق و اصيل جامعه‌اش، دفاع هم مي‌کرد. اگرچه به اسلام به چشم ايدئولوژي که بايد در راه تحقق آن مبارزه کرد، نمي‌نگريست. اما هيچ ايدئولوژي و مکتب فلسفي شناخته‌شده‌‌اي را هم به اين صورت جايگزين آن نمي‌کرد. تربيت مذهبي عميق خانوادگي‌اش موجب شده بود که اسلام را ــ اگرچه به‌صورت يک باور کلي و مجرد ــ هميشه حفظ کند و نيز تحت تأثير اخلاق مذهبي باقي بماند. حوادث شگفت‌انگيز سال‌هاي 41 و 42 او را به موضع جانبدارانه‌تري نسبت به اسلام کشانيده بود. و اين همان چيزي است که بسياري از دوستان نزديکش نه آن روز و نه پس از آن، تحمّل نمي‌کردند و حتي به رو نمي‌آوردند!

اما توده‌‌اي بودن يا نبودنش؛ البته روزي توده‌اي بود. روزي ضد توده‌اي بود. و روزي هم نه اين بود و [نه] آن. بخش مهمي از شخصيت جلال و جلالت قدر او همين عبور از گردنه‌ها و فراز و نشيب‌ها و متوقّف نماندن او در هيچکدام از آنها بود. کاش چند صباح ديگر هم مي‌ماند و قله‌هاي بلندتر را هم تجربه مي‌کرد.

3ـ غربزدگي را من در حوالي 42 خوانده‌ام. تاريخ انتشار آن را به ياد ندارم.

4ـ اگر هر کس را در حال تکامل شخصيت فکري‌اش بدانيم و شخصيت حقيقي او را آن چيزي بدانيم که در آخرين مراحل اين تکامل بدان رسيده است، بايد گفت «در خدمت و خيانت روشنفکران» نشان دهنده و معين کننده‌ي شخصيت حقيقي آل احمد است. در نظر من، آل‌احمد، شاخصه‌ي يک جريان در محيط تفکر اجتماعي ايران است. تعريف اين جريان، کار مشکل و محتاج تفصيل است. امّا در يک کلمه مي‌شود آن را «توبه‌ي روشنفکري» ناميد. با همه‌ي بار مفهوم مذهبي و اسلامي که در کلمه «توبه» هست.

جريان روشنفکري ايران که حدوداً صد سال عمر دارد با برخورداري از فضل «آل‌احمد» توانست خود را از خطاي کج‌فهمي، عصيان، جلافت و کوته‌بيني برهاند و توبه کند: هم از بدفهمي‌ها و تشخيص‌هاي غلطش و هم از بددلي‌ها و بدرفتاري‌هايش.

آل‌احمد، نقطه‌ي شروع «فصل توبه» بود. و کتاب «خدمت و ...» پس از غربزدگي، نشانه و دليل رستگاري تائبانه. البته اين کتاب را نمي‌شود نوشته‌ي سال 43 دانست. به گمان من، واردات و تجربيات روز به روز آل‌احمد، کتاب را کامل مي‌کرده است. در سال 47 که او را در مشهد زيارت کردم؛ سعي او در جمع‌آوري مواردي که «کتاب را کامل خواهد کرد» مشاهده کردم. خود او هم همين را مي‌گفت.

البته جزوه‌‌اي که بعدها به نام «روشنفکران» درآمد، با دو سه قصه از خود جلال و يکي دو افاده از زيد و عمرو، به نظر من تحريف عمل و انديشه‌ي آل‌احمد بود. خانواده آل‌احمد حتي در «نظام نوين اسلامي» هم، تاکنون موفق نشده‌اند ناشر قاچاقچي آن کتاب را در محاکم قضايي اسلامي محکوم يا تنبيه کنند. اين کتاب مجمع‌الحکايات نبود که مقداري از آن را گلچين کنند و به بازار بفرستند. اثر يک نويسنده‌ي متفکر، يک «کل» منسجم است که هر قسمتش را بزني، ديگر آن نخواهد بود. حالا چه انگيزه‌‌اي بود و چه استفاده‌‌اي از نام و آبروي جلال مي‌خواستند ببرند بماند. ولي به هر صورت گل به دست گلفروشان رنگ بيماران گرفت...

5 ـ به نظر من سهم جلال بسيار قابل ملاحظه و مهم است. يک نهضت انقلابي از «فهميدن» و «شناختن» شروع مي‌شود. روشنفکر درست آن کسي است که در جامعه‌ي جاهلي، آگاهي‌هاي لازم را به مردم مي‌دهد و آنان را به راهي‌نو مي‌کشاند. و اگر حرکتي در جامعه آغاز شده است؛ با طرح آن آگاهي‌ها، بدان عمق مي‌بخشد.

براي اين کار، لازم است روشنفکر اولاً جامعه‌ي خود را بشناسد و ناآگاهي او را دقيقاً بداند. ثانياً آن «راه نو» را درست بفهمد و بدان اعتقادي راسخ داشته باشد، ثالثاً خطر کند و از پيشامدها نهراسد. در اين صورت است که مي‌شود: العلماء ورثة الانبياء.

آل‌احمد، آن اولي را به تمام و کمال داشت (يعني در فصل آخر و اصلي عمرش). از دوّم و سوّم هم بي‌بهره نبود. وجود چنين کسي براي يک ملّت که به سوي انقلابي تمام‌عيار پيش مي‌رود، نعمت بزرگي است. و آل‌احمد به راستي نعمت بزرگي بود. حداقل، يک نسل را او آگاهي داده است. و اين براي يک انقلاب، کم نيست.

6 ـ اين شايعه (بايد ديد کجا شايع است. من آن را از شما مي‌شنوم و قبلاً هرگز نشنيده بودم.) بايد محصول ارادت به شريعتي باشد و نه چيز ديگر. البته حرف في حد نفسه، غلط و حاکي از عدم شناخت است. آل‌احمد کسي نبود که بنشيند و مسلمانش کنند. براي مسلماني او همان چيزهايي لازم بود که شريعتي را مسلمان کرده بود. و اي کاش آل‌احمد چند سال ديگر هم مي‌ماند.

7ـ آن روز هر پديده‌ي ناپسندي را به شاه ملعون نسبت مي‌داديم. درست هم بود. امّا از اينکه آل‌احمد را چيز‌خور کرده باشند، من اطلاعي ندارم، يا از خانم دانشور بپرسيد يا از طبيب خانوادگي.

8 ـ مسکوت ماندن جلال، تقصير شماست ـ شمايي که او را مي‌شناسيد و نسبت به او انگيزه داريد. از طرفي مطهري و طالقاني و شريعتي در اين انقلاب، حکم پرچم را داشتند. هميشه بودند. تا آخر بودند. چشم و دل «مردم» (و نه خواص) از آنها پر است. و اين هميشه بودن و با مردم بودن، چيز کمي نيست. اگر جلال هم چند سال ديگر مي‌ماند ... افسوس.[1]

 


 

[1] http://www.ketabnews.com/detail-8879-fa-1.html


بعد از تحرير2:

اين مقاله با حسن نظر دوستان روزنامه جمهوري اسلامي در صفحه فرهنگ و هنر شماره 17 شهريور 1387 اين نشريه منتشر شد.



+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 13:50  توسط محمد مهدي شيرمحمدي  |