تبليغاتX
-:- باغ انديشه -:-

-:- باغ انديشه -:-

وبگاه شخصی محمدمهدی شیرمحمدی

ابطال پذيري از منظر كارل پوپر

 

 ابطال پذيري از منظر كارل پوپر 

کارل پوپر، فيلسوف برجسته و نويسنده «جامعه باز و دشمنان آن»

پوپر كيست؟

كارل ريموندپوپر در سال1902ميلادى، در خانواده اى يهودى و در شهر وين متولد شد. وى تحصيلات خود را در محل تولدش پى گرفت و وارد دانشگاه وين شد. او پس از تأسيس مؤسسه تعليم وتربيت در سال1925 براى ادامه تحصيل وارد اين مؤسسه شد و سه سال بعد دكتراى خود را اخذ كرد. پوپر همچنين براى آموزگارى دروسى چون رياضيات وعلوم نيز مدتى آموزش ديد و اين در حالى بودكه نجارى رانيز مى آموخت و در كنار نجارى مدتى مددكار وآموزگار نيز بود و به روانشناسى نيز علاقه نشان مى داد.

پوپر پس از اتمام اين آموزش ها،در سال1937 كار تدريس را آغاز كرد و در مراكز آموزش عالى مختلفى از جمله مدرسه اقتصاد لندن به تدريس وتقرير آراى فلسفى خود پرداخت. وى در سن شصت و دوسالگى، به دليل فعاليت شايسته اش در حوزه فلسفه لقب «سر» را دريافت كرد و تا پايان عمرش نيز به كار فلسفى پرداخت.

پوپر در سن 92 سالگي در 17 سپتامبر 1994 درگذشت،وي در اروپا به عنوان بزرگ ترين فيلسوف علم و از نظر عده اي به عنوان بزرگ ترين فيلسوف عالم فلسفه و فلسفه سياسي مورد،احترام بود.

كار علمي پوپر

نقطه عطف فلسفه سياسى پوپر كتاب «جامعه باز و دشمنانش» است وبحث اصلى او در فلسفه علم نيز در كتاب «منطق اكتشاف علمى» مطرح شده است. شايد برجسته ترين دستاورد او حل مسئله كهن «استقرا» بود. او اصرار دارد كه چيزي به نام «استقرا» در كار نيست.

كارهاى فلسفى پوپر در سنت فلسفه تحليلى جاى مى گيرد. او چه در « حدس ها و ابطال ها» يا « فلسفه سياسى » و كتاب « جامعه باز» ش و چه در آراى فلسفى خود درحوزه علم و علم شناسى با رويكردى تحليلى به نظريه پردازى پرداخت و تحت تأثير هيوم، كانت و نگرش هاى اثباتى حلقه وين (پوزيتيويست هاى منطقى) و خصوصاً همپل و كارنپ نظريه «ابطال پذيرى»خود را مطرح كرد. اگر از فلسفه سياسى پوپر صرفنظر كنيم، شايد رويكرد ابطالگرايانه او به نظريه هاى علمى كه اساساً در انتقاد به رويكرد تجربى اثباتگرايانه بوده، مهمترين دليل شهرت وى به شمار آيد.

پوپر با توجه به مسأله استقرا و مشكل استقراگرايان در تبيين گزاره هاى علمى و شرح آن گزاره ها در قالب كلى و منطقى به نقد استقراگرايى و طرح نظريه اى براى بيرون آمدن از مشكل استقرا برآمد. وى كه در آغاز فعاليت فكرى ارتباط زيادى با پوزيتيويست هاى منطقى داشت، ضمن تأكيد بر انباشتى بودن علم، مبناى نقد خود رانگره هاى اصلى همين مكتب فكرى و تجربه گرايى خام قرار داد. او حتى راه حل روانشناختى ديويد هيوم را براى برون شدن از مشكل استقرا را نپذيرفت و با نقد تمام اين تلاش هاى فلسفى در راستاى توجيه نظريه هاى علمى، ابطال گرايى را پيشنهاد كرد و تا پايان عمر خود نيز به شرح و بسط آن پرداخت.

استقرا چيست؟

روش استقرايى كه اساساً روش متداول در علوم تجربى بوده و هست؛ ناشى از تجربه و ادراك حسى است. بدين معنى كه ما با ادراك حسى امور مجزا و تجربه رخدادهاى متفاوت و محدود به منطقا اين نتيجه مى رسيم كه همواره يك قانون كلى براين امور حاكم است. يعني تلقى رايج از علم چنين مى گويد كه معرفت علمى ناشى از تجربه است و تجربه نيز به صورت مستقيم، به واسطه مشاهده و آزمايش و اثبات مكرر موارد مورد تجربه يا آزمايش به دست مى آيد.

معرفت علمى، معرفتى اثبات شده و قابل اطمينان است؛ اما در اين ميان، آنچه اثبات شدن و در نتيجه قابل اطمينان بودن معرفت علمى را تضمين مى كند، چيزى جز قانون استقرا نيست. براساس قاعده استقرا ما مى توانيم از تجربه موارد مشخص، يك قانون كلى صادر كنيم.البته حركت از موارد جزيى به موارد كلى، مشروط به رعايت نكاتى است كه ازآن جمله مى توان به تكثر، تعدد و تنوع مشاهده امور مورد تجربه يا آزمايش اشاره كرد. يعنى موارد مورد مشاهده در آزمايش و تجربه بايد بسيار زياد و در شرايط متنوع باشند و هيچ يك از موارد مشاهده نيز نبايد قانون كلى مورد نظر را رد كنند.

مثلا اگر مورد «الف» در صورت وقوع «د» همواره و تحت هر شرايطى به «ج» منتهى شود، ما مى توانيم يك قانون كلى از رابطه على بين «ج» و «د» به دست دهيم.

اينكه موارد مورد مشاهده بايد بسيار زياد باشند، كاملاً مورد پذيرش است؛ اما اين بسيار زياد يعنى چه تعداد؟ ما چه تعداد و تحت چه ميزان شرايط متفاوت مى توانيم بگوييم كه موارد مورد مشاهده از صحت قانون كلى ما خبر مى دهند.ضمناً اگر به ميزان قابل توافقى از تكرار موارد مورد مشاهده برسيم، چه ضرورت منطقى اى وجود دارد كه مورد بعدى خلاف قانون كلى اى نباشد كه ما به دست داده ايم.

به طور مثال يك عالم علوم زيستى، يك قوى سفيد مى بيند و با خود مى پندارد كه قوها بايد سفيد باشند؛ اما چون عالمى تجربى مسلك است، به مشاهده ساده خود اكتفا نمى كند و به دنبال مشاهده هزارقو برمى آيد و اتفاقاً همه قوهايي كه مي بيند سفيدند. آيا هيچ تضمينى هست كه قوي هزارو يكمي سفيد نباشد؟ آيا اگر در آينده يك پرنده با تمام مشخصات يك قو ديده شد، كه اتفاقاً سفيد نبود، مى توان گفت كه آن پرنده قو نيست؛ چون سفيد نيست؟

رد استقرا!

به نظر بسياري چون،نمى توان به سؤال بالا پاسخ مثبت داد،پس قانون استقرا منتفى مى شود؟ بسيارى از استقرا گرايان با تعديل نگاه خود به عموميت و كليت اصل استقرا گفتند كه نتيجه اى كه از استقرا ناشى مى شود جهانشمول و ابدى نيست و بلكه محدوديت ها و قيودى دارد. عده اى ديگر سعى كردند كه با نفى استقرا و قاعده على و قانونى عليت موضوع را حل كنند و با توجه به نظام انتظارات و توقع ما موضوع را حل كنند. در اين ميان، هيوم نقش اساسى دارد. او براين باور بود كه عليت مبناى منطقى ندارد و بيش از آنكه اصل استقرا ناشى از ضرورت منطقى باشد، ناشى از توقع روانى افراد است. مثلاً اگر ما با مشاهده پنجاه سال طلوع آفتاب پس از يك دور گردش زمين به پيرامون محور خود در شرايط مختلف به اين نتيجه مى رسيم كه خورشيد پس از يك دور گردش زمين به پيرامون محور خود همواره از جانب شرق طلوع خواهد كرد؛ اين گزاره مشاهدتى كلى ، هرگز هيچ ضرورت منطقى ندارد و بلكه ناشى از نظام انتظارات روانى ماست.

در كنار تمام اين پاسخ ها، بحث از احتمال وقوع نيز مطرح شد. يعنى عده اى گفتند كه با تكرار بى شمار و افزون شدن بر موارد موردمشاهده كه برصادق بودن قانون استقرايى و در نتيجه صحه نهادن برتجربه دلالت دارد، ضريب احتمال وقوع آن گزاره كلى نيز افزايش مى يابد. به عنوان مثال در همان مورد قبل، هربار كه خورشيد پس از يك دور گردش زمين به پيرامون محور خود از جانب شرق طلوع كرد، احتمال وقوع مورد بعدى افزايش مى يابد؛ اما به واقع كسانى كه به احتمالات اتكا كردند، احتمال فيزيكى واحتمال رياضى را با يكديگر خلط كرده و موضوع را يكى انگاشتند و بنابراين مشكل همچنان باقى بود.

مشكل استقرا و تجربه گرايى خام؛ راه حل هيوم و بحث احتمالات، همچنان در تاريخ فلسفه علم ادامه يافت تا در اوايل قرن بيستم ، عده اى از دانش آموختگان علوم تجربى و بيش از همه فيزيك در وين گرد هم آمدند. اين افراد كه از جمله آنان مى توان به كارل همپل، رودولف كارنپ، موريس شليك و اتونويرات اشاره كرد؛ قائل به اين بودند كه علم تجربى همان چيزى است كه ما از مشاهده و گزاره هاى مشاهدتى به دست مى آوريم و اين فرايند را تنها به واسطه اصل استقرا طى مى كنيم. آنان گفتند كه علم مجموعه گزاره هايى است كه تجربه توانسته صادق بودن آنها را اثبات كند و از اين منظر اصل تحقيق پذيرى گزاره ها را مطرح كردند كه برمبناى آن ، گزاره اى معنادار است كه تحقيق پذير باشد. يعنى بتوان آن را با محك تجربه آزمود. پوزيتيويست هاى منطقى مى گفتند كه شواهد تجربى، نظريه هاى علمى را تأييد مى كند. به نظر آنها دانشمند دو كار مختلف را انجام مى دهد: نخست، شواهد را جمع آورى مى كند و سپس به داورى در باره آنها مى پردازد و براساس شواهد موجود، نظريه مورد نظر را تأييد يا رد مى كند. البته نقدهايى نيز به اين ايده اعضاى حلقه وين وارد شد كه آنان را برآن داشت تا به تعديل نظرات خود بپردازند. اما كار پوپر از آنجا كه كل سنت تجربه گرايى و خصوصاً اثبات پذيرى را زير سؤال مى برد، بيش از همه مهم بود. او اين مفهوم كه هرچيز اثبات ناپذير بى معناست را مردود دانست وگفت كه بسيارى از مسائل اثبات ناپذير، معنادار هستند.

نظر پوپر

اگرچه او شبهه هيوم را در مورد استقرا پذيرفت، اما درمقابل اثبات پذيرى، ضابطه ديگرى را مطرح كرد. پوپر گفت كه وجه تميز گزاره هاى علمى از ديگر گزاره ها، اثبات پذيربودن آنها نيست، زيرا امكان اثبات پذيرى، به علت عدم امكان آزمون پذيرى بى نهايت ومشكل حل نشده استقرا منتفى است . با اين تفصيل، وى براى تشخيص گزاره هاى علمى از ساير گزاره ها، قاعده ابطال پذيرى را مطرح كرد. براساس نظر پوپر هنگام برخورد به يك گزاره، در صورتى كه امكان ابطال آن وجود داشته باشد، صرف نظر از صادق يا كاذب بودن آن، مى توان گفت آن گزاره علمى است و در غيراين صورت علمى نيست. بنابراين تعريف گزاره علمى ، صدق يك گزاره نيست و صادق بودن گزاره ها ملاك مناسبى براى علمى و معناداردانستن آنها نيست . پوپر، معتقد بود: آنچه فعاليت دانشمندان را در آزمايشگاه شكل مى دهد، تلاش براى اثبات نظريه ها نيست، بلكه تلاش براى آگاهى از خطابودن آنهاست. ابطال پذيرى بدين معنى نيست كه قضاياى علمى قطعاً يا احتمالاً باطل خواهند شد؛ بلكه بدين معنى است كه اگر قضيه علمى باطل باشد مى توان ابطال آن را با تجربه نشان داديا حداقل آن گزاره قابليت ابطال شدن را داشته باشد. علم مجموعه فرضيات وحدسياتى است كه فعلاً ابطال نشده اندو تاريخ علم ، تاريخ انباشت نظريات علمى است. چنين بود كه پوپر فصلى نوين را در فلسفه علم گشود و بسترى را فراهم ساخت تا پس از وى مداقه بيشترى روى اين مسائل صورت گيرد وافرادى چون ايمره لاكاتوش راه او را پى گرفتند.

نظر پوپر در بوته نقد

امروز ايده ابطال گرايى پوپر به خودى خود خريدارى ندارد و نقدهايى اساسى به آن وارد شده است.

به نظر پوپر اگر ما نظريه هاى خود را به روش هاى ترفندآميز، فى المثل چون مبهم گويى و كلى سرايى، چنان صورت بندى كنيم كه شانه از زيربار نقد تهى كنند، حصارى گذرناپذير پيرامونشان را فرا خواهد گرفت كه در آن حقيقت و يقين با يكديگر مى آميزند و مخلوط مى شوند. چنين آميزشى چنانكه پوپر مى گويد، طبق منطق معرفت يكسره نامشروع است. احساس يقين اگرچه ممكن است متكى بر مدارك عينى باشد اما هرگز نمى تواند دليلى بر صدق موضوع خود ارائه كند. ايمان من به درستى يك گزاره، هر چند براى خودم غيرقابل ترديد، سرسوزنى دليل صحت آن گزاره به دست نمى دهد. (منطق اكتشاف علمى ص 62) پوپر با تاكيد بر تمايز صدق و يقين نشان مى دهد يقين محورى معرفت شناختى، حقيقت عينى را با يقين كه امرى صرفاً ذهنى است خلط مى كند و بدين سان نظريه ها را درونى صاحبانشان مى كند.

ايمان به مثابه متعلق يقين با همه قوت و قدرتش، چه بسا كه خلاف واقع از كار درآيد. يقين غالباً فرد را به سوى جزم گرايى سوق مى دهد. فرد متعصب و جزم گرا، اغلب در زمينه اجتماعى تنها پافشارى نظرى بر عقايد خويش را كافى نمى داند، بلكه در بسيارى موارد زحمت دفاع عقلانى از نظريات «يقين» خويش را با اقدام به اعمال خشونت برخود هموار مى كند. خطر چنين نگرشى را مى توان در خاطره اى كه پوپر از برخورد خود با يك جوان نازى نقل مى كند به خوبى مشاهده كرد (و چه بسا برخى از ما نيز طعم چنين برخوردهايى را چشيده باشيم) مرد جوان در جواب انتقاد پوپر مى گويد: «ببينم مى خواهى بحث كنى؟ من بحث نمى كنم: من شليك مى كنم.» چنين فردى همچون كسى كه صاحب حقيقتى يگانه است در راه آن مى جنگد، مى كشد يا كشته مى شود. نظريه او با جان وى در هم آميخته است؛ با او يكى شده است. چنين كسى به يك معنا به تراز ماقبل علمى، ماقبل انسانى؛ به تراز يك آميب سقوط كرده است.

يادآوري؛مقاله حاضر بيش از آن كه تصنيف باشد يك تاليف است و از برقراي الفت بين بخش هايي از يادداشت هاي بزرگان ديگر تدوين شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 17:29  توسط محمد مهدي شيرمحمدي  | 

پايان آمريكا دور نيست

 

پايان آمريكا دور نيست

 

 

يكم)وعده الهي

بسم الله الرحمن الرحيم ، ونريد انمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين ، سوره قصص.آيه5

000657.jpg

نه تنها وعده الهي،از فروپاشي حكومت هاي جور وستم و سيادت مستضعفان بر جهان حكايت دارد،بلكه ديگر اكنون نشانه هاي تزلزل در امپراطوري ليبرال ـ دموكراسي به ويژه اميرياليسم آمريكا به خوبي مشاهده مي شود.اين نشانه ها را مي توان در موارد بسياري مشاهده كرد.

دوم)چرخش معكوس

نظام سياسي حاكم براتازوني يا ايالات متحده آمريكا مبتني بر تحقق سه مقوله ليبراليسم،كاپيتاليسم و دموكراسي است.ليبراليسم آزادي و رهايي انسان از هر قيد و شرطي را تمنا مي كند و تنها مانع محدوديت آزادي را مرز آزادي ديگران تبيين مي كند.كاپيتاليسم يا سرمايه داري آزادي انسان براي مال اندوزي و ثروتمداري از تمام راههاي ممكن مي خواهد و دموكراسي،تحقق حداكثر شرايط ممكن براي آزادي انتخاب هيات حاكمه از سوي آحاد مردم جامعه را مطالبه مي كند.

اما اكنون نظام حاكم بر ايالات متحده،در هر سه مقوله راهي بر خلاف آنچه آرزوي جامعه آمريكايي بود پيگيري مي كند.به ويژه پس از 11سپتامبر پليس فدرال آمريكا(اف.بي.آي)به خود اجازه داده است،به كنترل مجاري ارتباطي افراد جامعه خود،شنود تلفن هاي مردم،رديابي محتواي مكاتبات مكتوب و اينترنتي افراد و... بپردازد.تا پيش از اين ايجاد «ايست هاي بازرسي»بر سر معابر عادي، اقدامي ضد آزادي و متعلق به جوامع ماقبل مدني،توصيف مي شد،اما اكنون كنترل آمد و شد در معابر عمومي،به شدت ملموس و عيان شده است.فاصله جامعه امريكايي از امنيت موجب گرديده است،حتي معلمان و دانش آموزان در مدارس آسودگي خاطر براي ادامه تحصيل نداشته باشند.قتل و كشتار دست جمعي دانش آموزان در مدارس پديده اي فراگير در مدارس آمريكايي شده است،پديده اي كه حتي در جوامع اروپايي هم بدين شدت سابقه نداشته است.آزادي اقليت هاي ديني و قومي و به ويژه رنگين پوستاني كه مسلمان هم باشند،معنايي اندك جز در قوانين موضوعه ندارد.هيچ اقليت ديني جز صهيونست ها و هيچ گروه اسلامي حق داشتن يك نشريه براي انتشار تما مي مباني ديني خود ندارد.رسانه هاي جمعي عملا در اختيار اقليت صهيونيست حاكم بر نهادهاي تصميم گيري است.به بيان ديگر در پيگيري آزادي جامعه آمريكايي نه تنها مرز آزادي ديگران بلكه با موانع مهمي چون خواست مراكز قدرت و لابي صهيونيست نيز مواجه است.موانعي كه پس از 11سپتامبر روز به روز حلقه‌ آنها تنگتر نيز مي گردد.

در مقوله كاپيتاليسم نيز همين رويكرد بر نظام آمريكا حاكم شده است.طي سالهاي اخير رشد اقتصادي آمريكا معكوس و منفي شده است. سرمايه داران بزرگ ديگر اكنون در جستجوي سرزمين هاي ديگري براي سرمايه گذاري هستند.كاهش اعتبار دلار آمريكا در برابر يورو،تقويت بنيان هاي اقتصادي،اروپا،آسياي جنوب شرقي،كره و ژاپن موجب گريده است،سرمايه داران بزرگ راه خود را از آمريكا به سوي اين كشورها كج كنند.تمناي سرمايه داران براي سرمايه گذاري در پروژه هاي بزرگ ايران حتي بر خلاف شدت گرفتن محدوديت هاي قانوني و تحميلي كه كاخ سفيد براي آنان ايجاد كرده است نشاني از بروز خلل هاي جدي در نظام اقتصادي آمريكاست.

در مقوله دموكراسي نيز وضع بدتر و آشكار تر از موارد ديگر است،گرچه آمريكا آزادي حق انتخاب را به زور سرنيزه و بمب هايش مي خواهد بر مردم ستمديده عراق و افغانستان اهدا كند!اما به زور تقلب و تبليغات كاذب همين آزادي را از شهروندان خويش سلب كرده است.جرج بوش نه با انتخاب واقعي و مستقيم مردم بلكه با راي دادگاه به رياست جمهوري اين كشور رسيد.مروري بر چگونگي انتخابات رياست جمهوري اين كشور در دوره اخير و تقلب هاي گسترده اي كه منابع خبري داخل آمريكا به جهانيان مخابره مي كنند،مشكوك بودن فرآيند سالم انتخابات در اين كشور را آشكار مي سازد.همچنين روند انتخاب غير مستقيم و گزينش كارت هاي الكترال به جاي ارائه راي به نامزد مورد نظر خود،حاكي از آن است كه قانونگزاران قوانين انتخاباتي به ميزان درايت و هوشمندي سياسي شهروندان خود اعتمادي ندارند و با انتخاب غير مستقيم مي خواهند به زعم خود خطاي گزينش مردم خويش را كاهش دهند.

كاهش معنادار ميزان مشاركت مردم در انتخابات نيز نشان مي دهد،آنان از حق انتخاب خويش دست شسته اند،چرا كه در راي خود تاثيري در تغيير روند سياسي ـ اجتماعي كشور نمي بينند.از سوي ديگر،قانونگزاران قوانين انتخاباتي در حالي هوشمندي سياسي شهروندان خود را زير سوال مي برند كه به اعتراف دانشمندان كشور خويش شاهد انتخاب احمق ترين رييس جمهور در تاريخ سياسي كشور خود هستند،مطالعات اين دانشمندان نشان مي دهد كه ضريب هوشي جرج بوش نه تنها از همتايان پيشين خود پايين تر بلكه از شهروندان عامي آمريكايي نيز پايين تر است!اين پديده تلاش لابي هاي صهيونيستي براي حاكميت مطلق بر كاخ سفيد و فرضيه حكمراني واقعي صهيونيست ها بر اين كشور را تائيد مي كند.

سوم) جابه جايي هرم عقلاني جامعه امريكايي،

غير از بررسي نسبت حركت نظام سياسي آمريكا با مباني سه گانه شكل گيري اين امپراطوري نشانه هاي ديگري از پايان حيات اين ابرقدرت را نيز مي توان شناسايي كرد،از اين نشانه ها كاهش معنادار دانشمندان بومي در اين كشور است،به طور مثال پس مرگ «لئو اشتراوس» فيلسوف سياسي نو محافظه كار و شاگردانش در سالهاي اخير اين كشور ديگر شاهد ظهور دانشمندان بزرگي در حوزه هاي علوم اجتماعي و سياسي نبوده است.گويي ديگر اين سرزمين در زايش فرزنداني فرهيخته عقيم شده است.اين در حالي است كه اكنون دانشمندان غير آمريكايي و به ويژه ايراني در مراكز حساس علمي اين كشور جاي خالي مغز را براي امريكاييان پر كرده است.

طي سالهاي 66 تا 83 از 400 جوان ايراني كه در المپيادهاي علمي درخشيده اند 90نفربه ايالات متحده آمريكا رفته اند.برآوردها حكايت از زندگي يك ميليون و سيصدهزار ايراني در اين كشور دارد.از اين تعداد300 هزار نفر داراي مدرك دكترا هستند و تنها سه دانشگاه مهم امريكايي هاروارد، جرجيا و استانفورد500 استاد ايراني جذب كرده اند. در "سيليكون ولي"(دره سيليكون) كه مركز بسيار پيشرفته ساخت چيپ هاي الكترونيك در كاليفرنياست، 500نفر ايراني با مدرك مهندسي كار مي كنند. هم اكنون حدود 1800 استاد كامل ايراني در دانشگاههاي آمريكا در حال تدريس هستند و 43 درصد از ايرانيان مقيم آمريكا داراي پستهاي مديريتي هستند.

مهاجرت نخبگان ايراني گرچه براي كشورمان يك تهديد علمي و فرهنگي محسوب مي شود و آمريكا از پذيرش اين نخبگان سود اقتصادي سرشاري مي برد اما اين همه واقعيت نيست.به ويژه آن كه بين مهاجرا سالهاي اخير به آمريكا و سالهاي آغاز انقلاب اسلامي تفاوت چشمگيري مشاهده مي شود.بسياري از مهاجران اوليه پايبند فرهنگ و اعتقادات ايران اسلامي نبودند ولي مهاجران سالهاي اخير اغلب دانشمنداني متدين هستند كه براي دستيابي به فضاي علمي مناسب تري جلاي وطن كرده اند.اينان بالقوه مي توانند تهديدفرهنگي جدي براي نظام ضد اسلامي حاكم بر كاخ سفيد باشند.

چهارم)گسترش روزافزون اسلام در آمريكا،

فشار فرهنگي كاخ سفيد بر اقليت هاي ديني به ويژه مسلمانان نه تنها موجب انسدادي در برابر پيشرفت اسلام در اين كشور نشده است بلكه تمناي اين آيين مبين در جامعه مصيبت زده آمريكا بسيار شدت گرفته است.به ويژه رشد جامعه اسلامي در اين كشور پس از 11سپتامبر به ويژه در برابر شدت يافتن برخوردهاي امنيتي و ضد انساني عليه مسلمانان افزايش يافته است.نسبت بين دانش و جامعه مسلمان مقيم آمريكا نيز جالب توجه است.ميزان تحصيلات عالي مسلماناني كه در اين كشور زندگي مي كنند به نسبت ديگر اديان بيشتر است.

پنجم ) فروپاشي اجتماعي جامعه آمريكايي،

از مهم ترين چالش هاي اين كشور فروپاشي نهادهاي اجتماعي اوليه به ويژه خانواده است.كاهش شديد ميل به ازدواج، گسترش روزافزون فساد اخلاقي ، اعتياد ، فرزندان نامشروع ، رها شدن نوزادان بي صاحب در خيابان ها ، در اين كشور نسبت به ديگر جوامع انساني بسيار شديد تر است.اين پديده حتي در عرصه هاي سياسي نيز نظام حاكم بر كاخ سفيد را هم با تهديدهاي امنيتي مواجه مي كند.

نشانه هاي ديگر از فروپاشي ايالات متحده آمريكا را نيز مي توان شناسايي كرد، به ويژه در عرصه بين المللي اين نشانه ها مشهود تر است، شكست آمريكا در اعمال تحريم هاي مثمر ثمر عليه ايران ، شكست در توجيه منطقي شوراي امنيت سازمان ملل براي تهاجم به عراق و تصريح سازمان ملل مبني بر نامشروع بودن اين تهاجم ،شكست در سركوب قطعي ملت هاي عراق و افغانستان و...از پايان امپراطوري ابر قدرت بودن اتازوني حكايت دارد.

ششم) ايران اسلامي بدون آمريكا

انقلاب اسلامي ايران به اعتراف انديشمندان غربي پديده اي غير قابل پيش بيني و انقلابي از جنس ديگر بود.مباني تفكر غربي تصور تحقق انقلابي بر مبناي دين را غير ممكن مي داند،چرا كه بر اين اساس انقلاب مرحله اي از غير ديني شدن جوامع است و انقلاب اسلامي با اين مباني سازگاري ندارد.

اما به رغم اين تحليل اين انقلاب نه تنها به وقوع پيوست بلكه با وجود تهديدها و توطئه هاي بسيار به حيات خويش ادامه داد و از جنگي خونبار سربلند بيرن آمد.جامعه مسلمان ايران با تكيه بر آموزه هاي ديني خويش با پشت سر گذاشتن اين تهديدها و توطئه ها وبي اعتنا به تحريم هاي اقتصادي و سياسي گام هاي بلندي براي پيشرفت وتعالي علمي و فرهنگي برداشته است و مي تواند افق هاي روشني براي آينده بشريت را با فراخواني جوامع بشري به صراط اسلام ناب محمدي تبيين كند.اما اين امر نيازمند اراده هاي آهنين فرزندان اين مرزو بوم و بسترهاي فرهنگي و علمي مهيا تر نيز هست.

اكنون جامعه ايراني با نگاهي به آينده ،افق بشريت آسوده از ستم جهانخواران را تبيين مي كند و مي خواهد با كوشش مضاعف،خود را براي اداره جهاني زيباتر بر مبناي فرهنگ متعالي اسلام آماده كنند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 17:20  توسط محمد مهدي شيرمحمدي  | 

از دولت مدرن تا دولت اسلامی

از دولت مدرن تا دولت اسلامی

يكم) استقلال

يكي از كليدي ترين شعارهاي انقلاب اسلامي «استقلال خواهي» ملت ايران بود؛ نظام مشروطه سلطنتي در دهه پاياني عمر خود با شعار گشايش دروازه‌هاي تمدن به روي ايران عملا به نظامي «شبيه ليبرال دموكرات» تبديل شده بود كه هم مي‌خواست ايراني باشد و هم مي‌خواست ليبرال- سرمايه‌داري را پيگيري كند اما در واقع نه اين بود و نه آن.

افراط در «باستان‌گرايي ظاهري»،«زياده‌روي در اشرافي‌گري»، «فاصله گرفتن ازمردم» و «الگويابي از اجانب» بارزترين مشخصه‌هايي بود كه چون خوره نظام پهلوي را از درون متزلزل كرد وآن را فرو ریخت. سرانجام بناي نظامي بنيان نهاده شد كه مي‌خواست به متن اسلام بازگردد. جمهوري اسلامي نه تنها مبين خواست مردم براي استقلال سياسي بود بلكه گواه اراده مردم براي پيگيريهاي الگوي بومي و مبتني بر نصوص اسلامي و فرهنگ اصيل ايراني- شيعي بود.

دوم) آزادي

دومين شعار اساسی انقلاب اسلامي «آزادي» بود؛ اما اين آزادي؛ ترجمه گرته‌برداري شده از ليبراليسم نبود؛ چرا كه نه تنها آزادي سياسي اجتماعي جامعه، بلكه آزادي جامعه ايراني از اهواء نفساني خويش و هواهاي زمامداران  را خواستار بود؛ در يك كلام جامعه ايراني با انقلاب اسلامي مي‌خواست «احرار» باشد؛ آزادگاني آزادانديش و رنداني عافيت سوز كه از هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد باشند. نمايندگان اين آزادي و آزادگي را مي‌توان در ميان فرزندان انقلابي و بسيجي امام (ره) يافت؛ رجايي، بهشتي، آيت، فهميده،صياد شيرازي و ... آزادترين مردان اين سرزمين بودند كه درفضاي جمهوري اسلامي از هر قيدي رها بودند، نه شيفته قدرت بودند و نه اسير غفلت.

سوم) جمهوري اسلامي

نظام سياسي ايران پس از انقلاب، خود در سيرت و ماهيت مبين استقلال و آزادي نيز بود. اين نظام گرچه در صورت و سازوكار جابه‌جايي قدرت مردمسالار بود اما روح اسلامي در سيرت و ماهيت آن دميده شده بود.

حضرت امام خميني‌(ره) خود روح الله بود؛ مردی كه از چشمه روشن مكتب اهل بيت (س) و از تفقه و اجتهاد در دين بهر‌ه‌مند بود از انفاس قدسي خويش اين نظام را سيراب مي‌كرد.نکته ها در همین جاست كه درك ماهيت انقلاب اسلامي براي انديشمندان مدرن و پست مردن دشوار کرده بود.

«ميشل فوكو» عالي‌ترين نماينده انسان پست مدرن كه انقلاب‌ها و دموكرسي‌ها را تبلور عقل جزئي انسانها مي‌دانست هنگامی 17 شهريور 1357 در تهران مرگ انسانها را براي بازگشت به دين مي‌ديد از درك اين مرگ‌ها و شهادت‌ها خود را عاجز مي‌ديد. او نمي‌دانست كه انسان مسلمان بي‌اعتنا به عقل جزئي و با تمسك به عقل قدسي هم مي‌تواند انقلاب كند و دموكراسي برپا كند.

ازاين رو به جرات مي‌توان گفت كه انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي در جوهر و ذات خويش بي‌اعتنا به پارادايم‌هاي سياسي- اجتماعي و ايسم‌هاي غربي متولد شد و راه خويش را در پيش گرفت.

چهارم) قهر با ذات انقلاب اسلامي

دراين سالها و با اين دولت‌ها كه پس از دفاع مقدس از پي هم مي‌آمدند جامعه ايراني گاه شاهد ارتجاع دولتمردان بود. ارتجاعي كه متاسفانه با چهل مركب نيز همراه بود. دولتمردان ما در توسعه‌هاي پرآب و رنگ اقتصادي، فرهنگي و سياسي خطاي گرته‌برداري ازغرب را در پيش گرفتند . سال پيش آقاي احمد توكلي با افشاي الگوبرداري نويسندگان برنامه چهارم توسعه از مباني اقتصادي غرب حقيقت آن چيزي را بيان كرد كه 16 سال واقعيت‌هاي آن در جامعه نيز رخ مي‌نمود؛ شكاف طبقاتي- كه متاسفانه آقاي هاشمي هنوز آن را غيرواقعي توصيف مي‌كند- فاصله روزافزون از آرمانهاي انقلاب اسلامي و دفاع مقدس، بي‌اعتنايي به برنامه‌هاي عدالت محور در برنامه‌هاي توسعه .واقعيت‌هايي بود كه از سالهاي نخستين دولت سازندگي هويدا شده بود.

پنجم) آشتي با انقلاب اسلامي

دولت آينده نمي‌تواند و نبايد درظاهر اسلامي باشد. دولت آينده بايد با اسلام و آرمانهاي انقلاب اسلامي از در آشتي درآيد و طعم شيرين عدالت، رابه جامعه مسلمان ايراني بچشاند. سازندگي و پيشرفت اگربا فرهنگ متعالي عجين باشد قطعا سوداگري، رفاه‌زدگي، احياي روحيه كاخ نشيني، باند بازي، رانت‌خواري، آقازاده‌سالاري و جاي خود را به شايسته‌سالاري، حلال خوري، همدلي و همنشيني با مردم، ساده‌زيستي و از همه مهمتر عدالت خواهد سپرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت 19:48  توسط محمد مهدي شيرمحمدي  | 

ماهیت نهضت عدالت خواهی

ماهیت نهضت عدالت خواهی

 

يكم) تمنا و اراده
درنوشتار پيشين با تشريح جلوه‌هاي «تمناي عدالت‌خواهي» درمتن جامعه بر ضرورت تبديل اين تمنا به يك نهضت، تاكيد كردم، يادآوري مي‌كنم كه اكنون «عدالت» نه تنها يك خواست عمومي است بلكه چهره‌هاي سياسي به ويژه آناني كه با پيگيري توسعه ليبرال سرمايه داري به گسترش فقر و فساد و تبعيض دامن زده‌اند نيز از عدالت سخن مي‌گويند. اما به ويژه پيوستن گفتاري اين افراد به جريان عدالت‌خواهي حاكي از آن است كه اين جريان اگر به خوبي مديريت نشود زودگذر خواهد بود. به بيان ديگر گفتار عدالت‌ از يك خواست عمومي بايد به يك اراده عمومي تبديل شود.


دوم) ماهيت نهضت‌ها
نهضت‌هاي اجتماعي روندي از حركت‌هاي متعالي يك جامعه است كه براساس آن ارزشهاي حاكم بر جامعه رنگ مي‌بازد و ارزشهاي جديدي بر جامعه حاكم مي‌شود. اين فرآيند به ويژه درطول نهضت اسلامي از سال 1342 تا پيروزي انقلاب اسلامي در ايران مشهود است؛ به واقع در اين فرآيند، حق‌طلبي، ايثار، معنويت، آزاد انديشي و استقلال خواهي جاي سلطنت‌طلبي، سوداگري، ماديت، جزم انديشي و بيگانه پرستي را گرفت. هر چه اين جايگزيني ارزشها شدت و سرعت مي‌گيرد. اراده اين نهضت اجتماعي خود را براي تغيير در عالي‌ترين سطوح تصميم‌گيري كشور معطوف مي‌كند و هنگامي كه راس هرم سياسي در برابر اين نهضت مقاومت مي‌كند از هم فرو مي‌پاشد.


سوم) جابه‌جايي ارزشها
پس از جنگ تحميلي و با استقرار دولت جديد، الگو پذيري دولت از مدلهاي توسعه سرمايه‌داري وارزشهاي قديمي سوداگرايانه به ارزشهاي متعالي جامعه ايراني نيز تهديد شد. چرا كه به تعبير عرب، بين رفتار حاكمان و مردم نسبت مستقيمي برقرار است. آنجا كه: «الناس علي دين ملوكهم» تبعيت مردم از سلوك و روش مديران امري عادي شمرده مي‌شود. هنگامي كه تمامي فرزندان عالي‌ترين مدير اجرايي در پست‌هاي كليدي جاي مي گيرند، فاميل سالاري يك ارزش تلقي خواهد شد، هنگامي كه زندگي اشرافي مديران عادي شد مردم نيز رفاه طلبي را به جاي ايثار و تلاش تمنا خواهند كرد.


چهارم) باز تعريف ارزشها
هم اكنون ارزشهاي جامعه و در راس آنها عدالت، نيازمند بازتعريف و در مواردي نيازمند جابه‌جايي مجدد است تا ارزشهاي متعالي و معنوي حاكم بركشور ترميم گردد. خوشبختانه با دستيابي چهره‌هاي انقلابي، جهادي و ايثارگر به شوراي شهر و مجلس شوراي اسلامي باز هم تجلي «ايثار»، «خدمت به مردم»، «تلاش براي مستضعفان و محرومان» و ... را مي‌توان در جامعه شاهد بود.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384ساعت 15:36  توسط محمد مهدي شيرمحمدي  | 

عدالت خواهي به مثابه يك نهضت

 

                                   عدالت خواهي به مثابه يك نهضت

                                                                                          

يكم) عدالت اساس حكومت

«عدالت» نه تنها بنيان جمهوري اسلامي ايران بلكه اساس پايداري همه حكومت‌هاست. نظام‌هاي سياسي به هر ميزان كه از عدالت فاصله مي‌گيرند از عمرخود مي‌كاهند. بر همين اساس است كه در قاموس سياسي مولاي متقيان نيزاين توصيف آمده است(1)

پس از گذشت 26 سال ازعمر انقلاب اسلامي گرچه براي تحقق عدالت گامهاي بلندي برداشته شده است اما همچنان جامعه اسلامي ايران شاهد ناكامي‌هاي بسياري در دستيابي به اين امرقدسي است. توسع ناموزون شهرهاي بزرگ، ايجاد اقشار جديد حاشيه‌نشين در مجاورت تهران و اغلب شهرهاي بزرگ، افزايش جرم و جنايت و كاهش سن مجرمان، افزايش اعتياد، مشكلات روحي و خودكشي درميان دانشجويان و در مقابل رفاه‌زدگي تعدادي از مديران همگي از بي‌عدالتي حكايت دارد.

دوم) افق عدالت

برخي برآنند كه ما در ديانت مفهوم عدالت نيازمند «باز تعريف»اين واژه هستيم؛ اين باز تعرف بايد دركدام افق صورت گيرد. آيا ما مجاز هستيم مانند برخي، آراء «جان راولز» را كه مبين آغازگفتمان عدالت‌خواهي در مدرنيته است مبناي اين بازتعريف قراردهيم؟ اين آراء كه كوشش «مابعد ماركسيستي» براي درمان عوارض نظام سرمايه‌داري است در واقع متمم گفتمان هاي حاكم بر غرب است. به واقع ما نه تماما غربي هستيم و نه تماما با مشكلات و بي‌عدالتي‌هاي حاكم بر مدرنيسم مواجه هستيم؛ برهمين اساس درمان داروها و التيام رنجهاي جامع ايراني بايد با مرهمي از جنس همين جامعه باشد؛ «باز تعريف» عدالت نيز بايد مبتني بر فرهنگ جامعه ايراني باشد.

امير متقيان و امام عادلان؛ «عدل را استقرارهر چيزي برجاي خويش»(2) توصيف مي‌فرمود. تاكيد مي‌ورزيد كه «عدل در ملكي» اجرا نمي‌شود مگر آنكه رعيت بي لكنت با حاكمان خود سخن بگويد.» همچنين در سنت‌هاي ائمه معصومين (ع) و حكيمان مسلمان، عدل زينت مومن، موجب افزايش محبت بين مردم و حكومت، بالاترين سجاياي اخلاقي حاكم و ... توصيف شده است.

سوم) جامعه و عدالت

عدالت تنها درحوزه قيل و قال مدرسه تحقيق نمي‌يابد؛ باز تعريف عدالت آن هنگام سودمند است كه به گفتمان غالب تبديل شود. يعني در حوزه نظر و عمل، سايه خود را بر جامعه بگستراند و اين امر محقق نمي‌گردد جز آنكه امام و امت جامعه در مقتضي فراگير آن را طلب كند.

گفتارهايي چون «مبارزه با ثروت‌هاي بادآورده» و رهنمودهايي چون «فرمان هشت ماده‌اي مبارزه با فساد» گرچه مدام ازسوي رهبر معظم انقلاب مورد تاكيد بود اما آن گونه كه در شان آن بود پيگيري نشد؛ اين در حالي بود كه پيگيري اين مهم مورد خواست آحاد جامعه نيزبود. اكنون در حالي سه مال از صدور فرمان هشت ماده اي مي‌گذرد كه نشانه اي جدي از پيگيري آن مشهود نيست. قواي سه‌گانه نيز در اجراي اين مهم يا نتوانستند و يا «خود حجاب» عدالت شده بودند. به ويژه اكنون كه با انتخاباتي مهم مواجه هستيم تبديل جريان عدالت خواهي به يك نهضت پويا در متن جامعه كه مديران حكومت را نيز با سيل پرشور خود همراه كند، ضروري است.

پي‌نوشت:

1- العدل اساس الملك

2- العدل يضع الامور مواضعها نهج البلاغه حكمت 437

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 17:16  توسط محمد مهدي شيرمحمدي  | 

بشريت در در جستجوي خون خدا


بشريت در در جستجوي خون خدا

محمدمهدي شير محمدي

يكم)مرگ هاي زيبا

صفحات غبار گرفته تاريخ ‏بشريت،از جنگ هاي خونبار و دهشتناكي حكايت مي كند.جنگ هايي كه انسانهاي بي گناه بسياري را با شدايد بسيار به كام مرگ فرستاد.اما نه جنگ ها و مرگ ها نيز مراتبي دارند.برخي جنگ ها درخاطره ها ماندني تر و برخي مرگ ها « زيباتر» و « مقدس تر» ند.
بشر همواره مرگي كه عزتمندانه و در راه آرمان هاي متعالي خويش باشد مي ستايد.« توكودي دس » مولف معاصر سقراط هنگامي كه « تاريخ جنگ پلوپنزي » ـ كهن ترين و جامع ترين كتاب درباره يك جنگ ‌ـ را مي نگاشت با احترام زايدالوصفي از كشتگان  اين نبرد ياد مي كند.واژه اي كه او براي توصيف كشتگان جنگي به كار مي برد معادل گواه و شاهد است،چرا كه آنان گواهان تلاش دولت شهر آتن براي پاسداري از شهرخويش دربرابر كنفدراسيون اسپارتيان بودند،مرگ سربازان آتني چون براي آرمان استقلال خواهي بود براي آتنيان زيبا و گرامي بود. به همين منظور مرحوم محمد حسن لطفي در ترجمه اين كتاب با كمي اغماض اين كشته ها را « شهيد » توصيف مي كند.

دوم)مراتب جنگ ها و مرگ ها

همانگونه كه مرگ نيز از نگاه بشر مراتبي دارد جنگ ها نيز مراتبي دارند.ممكن است جنگ هايي بسيار خونباري رخ داده باشد اما هر نبردي مقدس نيست نبردي كه در راه متعالي ترين آرمان هاي بشري باشد و مرگي كه براي عالي ترين تمنيات روحاني باشدبراي بشر بيشتر قابل احترام است.تاريخ اسلام نيز جنگ ها بسياري را در خود ضبط و ثبت كرده است.تنها در يك روز ميسحيان جنوب فرانسه با تهاجم به اندلس 940هزار مسلمان را به كام مرگ فرستادند.اما اين واقعه غمبار آن قدر براي مسلمانان به ياد ماندني نيست كه واقعه عاشورا.
قتل عام مسلمانان اندلس و به ويژه مرگ نزديك به يك ميليون نفر در اين سرزمين البته براي امت اسلامي ثلمه اي عظيم است.اما مرگ غافلانه كجا و مرگ آگاهانه فرزندان پيامبر(ص)براي احياي سنت رسول الله كجا.البته كه مرگ براي خدا عزيز تر و گرامي تر است.

سوم)تعزيت ايرانيان كهن

داستان مرگ مظلومانه سياوش در ميان ايرانيان كهن همواره گراميداشته مي شد.او كه مانند يوسف صديق جواني پاكدامن بود گرفتار همسر بدانديش كيكاوس شد و هنگامي كه بي گناهي اش ثابت شد خاك ايران را ترك گفت.اما با ماجراهاي پي درپي غريبانه در سرزمين توران و به دست درباريان افراسياب كشته شد.از آن پس ايرانيان به پاس مرگ عزتمندانه او تعزيه خواني « سياوشون » را برگزار مي كردند.تاريخ از پاسداشت مرگ عزتمندانه در هند باستان نيز حكايت ها دارد.
همزمان با ظهور عيسي(ع)واقعه شهادت يحيي(ع)براي مبارزه با فسق و فجور حاكم رومي شرق مديترانه رخ داد.شهادتي كه همواره نزد پيامبر اسلام(ص)و ائمه هدي به نيكي از آن ياد شده و شهادت حضرت اباعبدالله حسين(ع)به شهادت آن بزرگوار تشبيه شده است.سير ماجراي شهادت آن بزرگوار نيز شباهت هاي شگفتي با شهادت امام حسين (ع)دارد.

چهارم) تعزيت مسيحيان

استراترژيست هاي نومحافظه كار در آمريكا دو نقطه عطف را در تاريخ تشيع محرك شيعيان ارزيابي مي كنند،واقعه عاشورا در پس زمينه تاريخ تشيع و انتظار مهدي موعود(ع).آنها در سال هاي اخير تلاش بسياري كرده اند تا اين دو نقطه عطف را براي جامعه آمريكايي بازسازي كنند.تقويت موعودگرايي و انديشه هاي آخرالزماني به عنوان نقطه پاياني با آموزه هاي ديني يهوديان و مسيحيان سازگاري دارد.اما آنان نيازمند عاشورا نيز هستند.امابه جاي آن كه براي «ثاراللهي»به احياي ياد و خاطره يحيي (ع)رو كنند ماجراي مرگ دروغين عيسي(ع) را بازآفريني مي كنند.
فيلم تعزيت مسيح (The Passion of The Christ )كه به اشتباه مصائب مسيح ترجمه شد از همين رويكرد حكايت دارد.هنگامي كه اين فيلم در سينماهاي تهران پخش مي شد بسياري از تماشاچيان با اينكه مي دانستند اساس واقعه اعدام عيسي(ع)در قرآن مردود عنوان شده است براي مردي كه شكنجه مي شد اشك مي ريختند.به واقع ميل گيبسون فيلم بسيار قوي و احساسات برانگيزي ساخته بود.

 پنجم)بشريت در تمناي عاشورا

تلاش گيبسون و كمپاني هاليود براي ساختن ثارالله دروغين از يك سو و حكايت تاريخ از آناني كه في سبيل الله جان دادند،نشان مي دهد بشر نيازمند خون خداست.خروش خون يحيي(ع) كه تا سال هاي مديدي ادامه داشت و خروش خون حسين(ع)كه قرن ها در جوشش است پاسخي به نياز انسان است.انسان نيازمند پرچمداري است كه اهتزاز پرچم او و درخشش چراغ او صراط مستقيم را از صراط هاي شيطاني بازشناساند.اتفاقا عوامل شيطان همواره در تلاش بوده اند كه سفينه هاي ديگري را به جاي ثارالله در معرض تمناي انسان آرمان خواه قرار دهد.
 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 20:19  توسط محمد مهدي شيرمحمدي  | 

ماهيت نهضت "عدالت خواهي "

ماهيت نهضت "عدالت خواهي "

آنچه در ادامه مي آيد، سرمقاله‌اي است كه در 14 ارديبهشت 1384 براي روزنامه سياست روز نوشتم. اين مطلب را در خبرگزاري فارس يافتم.


(يكم)اراده و تمنا

در نوشتار پيشين با تشريح جلوه‌‌هاي " تمناي عدالت خواهي " در متن جامعه بر ضرورت تبديل اين تمنا به يك نهضت ، تاكيد كردم ، يادآوري مي كنم كه اكنون "عدالت " نه تنها يك خواست عمومي است بلكه چهره‌هاي سياسي به ويژه آناني كه با پيگيري توسعه "ليبرال سرمايه‌داري " به گسترش فقر، فساد و تبعيض دامن زده‌اند نيز از عدالت سخن مي گويند . پيوستن گفتاري اين افراد به جريان عدالت خواهي حاكم از آن است كه اين جريان اگر به خوبي مديريت نشود زود گذر و قابل انحراف خواهد بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 17:54  توسط محمد مهدي شيرمحمدي  |